چرا خودکشی نمیکنی..؟
📜 نامهی هفتم!
حالت چطوره دوست قدیمی؟ روبراهی؟!
یه سوال!
چرا خودکشی نمیکنی؟
واقعا چرا؟! بهش فکر کردی..؟
بذا یه داستان کوتاه از دوران اسارت ویکتور فرانکل بگم..!
سال ۱۹۴۴، وسطِ آشویتس. جایی که امید، صرفا یه شوخی آزاد دهنده بود.
ویکتور فرانکل یه روانپزشک یهودی بود که اون رو هم گرفته بودن و برده بودنش اردوگاه آشویتس!
همه چی رو ازش گرفته بودن.
لباساش، موهاش، عینکش، زنش، پدر و مادرش… همه چی! یه شماره خالکوبی کرده بودن رو دستش و اون شده بود اسم جدیدش.
توی اردوگاه، هر روزی که سپری میشد یکی مرده بود… یا از گرسنگی مرده بود یا خودشو زده بود به سیم خاردار برقی و خودشو کشته بود. یا …
قبلا تو نامهی پنجم در مورد ویکتور فرانکل گفتم.
اونجا تو آشویتس ذهن همه درگیر این سوال بود: «چرا باید زنده بمونم؟»
وقتی غذات یه تیکه نونِ کپکزده ست، هر روز هزار جور شکنجه جسمی و روانی میشی، و یکی از همین روزا قراره با تنفر بندازنت تو کورهی آدمسوزی، زندگی چه ارزشی داره؟
چرا باید ادامه بدم آخه..
فرانکل اونجا یه عادت عجیب پیدا کرد… دیگه اونجا آموختههای قبلی روانشناسی به درد نمیخوردن. هیچ روانشناسی شرایطی مثل اون رو تجربه نکرده بود و نمیدونست اونجا باید چیکار کرد؟!
فرانکل خودش باید یه راهی پیدا میکرد. (البته قبلا مکتبهای مختلف فلسفی مثل رواقی گری برای این موضوع راهکارهای خاص خودشونو پیدا کرده بودن.)
وقتی یه زندانی میومد پیشش و میگفت: «دکتر، میخوام خودم رو بکشم. دیگه نمیکشم…»
فرانکل نمیپرسید عه چرا چی شده …
میپرسید: «چرا تا الان خودکشی نکردی؟»
این سوال مثل سیلی بود. طرف جا میخورد. 🫤
یکی میگفت: «خب… هنوز دلم میخواد دخترم رو ببینم. شاید زنده باشه!»
یکی میگفت: «یه کتابِ نصفهکاره دارم. دلم نمیخواد ناتموم بمونه.»
یکی میگفت: «دلم میخواد زنده بمونم تا انتقام بگیرم.»
فرانکل میگفت: «آها! همینه. این همون طنابیه که نگهت داشته. سفت بگیرش و ولش نکن.»
فرانکل کشف کرد که توی بدترین جهنم تاریخ، کیا تونستن دووم بیارن؟
کسایی که گردن کلفت بودن؟
کسایی که از همه خوشبین تر بودن؟ نه! (نامهای که در مورد استوکلدیل فرستادم که یادتونه؟ 😉).
فرانکل کشف کرد فقط کسایی زنده موندن که یه «چرایی قوی» داشتن. یه «معنا»ی شخصی.
خودِ فرانکل چطور تونست دووم بیاره؟ (نه تنها دووم بیاره که بشه ابداع کنندهی سبک لوگوتراپی (معنا درمانی))
اون خودش رو توی آینده تصور میکرد.
میدید که تو یه سالن گرم و روشن ایستاده و داره برای دانشجوهاش درس میده: روانشناسی اردوگاه کار اجباری.
این تصویر، نون شبش بود. وقتی داشت تو یخ و گل بیل میزد، داشت تو ذهنش فصلهای کتابش رو مینوشت.
نیچه یه جمله داره که فرانکل کردش شعار آشویتس:
«کسی که چراییای برای زندگی دارد، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
متاسفانه این روزا زیاد میبینیم که این جمله و جملات مشابه نیچه رو زرد قلمداد میکنن. من باور دارم کسایی که چنین ادعاهایی میکنن فلسفهی پشت این جملات رو نمیدونن و اطلاعی ندارن که شخصی که این جمله رو گفته چه کسیه!
ما الان میدونیم که این جمله بخاطر چی گفته شده!
این روزا خیلی از ما حس زندانیای اطراف فرانکل رو داریم…
میگیم برا چی بدوییم دیگه؟
تهش که چی؟
این وضع اقتصاد.. نمیدونیم یه ساعت بعد چی میشه. جایی میترکه یا نه.. همهی زندگی و آرزوها جلو چشامون پرپر شدن.. و …
میتونیم تو همین حالت بمونیم و زجر بکشیم. هیچ اجباری نیست که کار دیگهای بکنیم یا بخوایم طور دیگهای دنیا رو ببینیم!
اما اگه این رنج رو نمیخوایم، باید یه کاری بکنیم! با غر زدن و غم و بدبختی کدوم مشکل حل شده..؟!
اینجاس که باید سوال فرانکل رو از خودت بپرسی:
چرا تا الان ادامه دادی؟!
چرا خودکشی نکردی؟
بخاطر دیدن بزرگ شدن و زندگی کردن بچهت؟
بخاطر اون استارتاپی که میخوای با اینترنت آزاد بسازی؟
بخاطر تسلیم نشدن به اونایی که زندگیتو به این روز انداختن؟
کمک کردن به خانوادهت؟
یا اصلا لجبازی با روزگار؟ (اینم یه معناست!)
و …
اون «معنا» رو پیدا کن! (و یا بسازش)
لازم نیست یه چیز خاص و فلسفی باشه.
میتونه حتی پختن کیک یا ناهار برا یه دورهمی کوچیک باشه.
هر چی که هست، اون لنگریه که توی طوفان نگهت میداره.
رفیق، وقتی زندگی یه بلایی سرت آورده، نگو چقدر بدبختم و چنین چیزایی.. این مشکلو حل نمیکنه که هیچ بدترش هم میکنه!
بیا اینطوری فکر کن: این درد رو برای چی دارم تحمل میکنم؟
اگه جوابش رو پیدا کنی، دیگه دردش اذیتت نمیکنه.
درد بیمعنی آدم رو میکُشه، ولی درد بامعنا، آدم رو میسازه❗️
فرانکل از آشویتس اومد بیرون و کتاب انسان در جستجوی معنا رو نوشت. شد بنیانگذار سبک لوگوتراپی (معنا درمانی)!
تو هم از این روزا میای بیرون!
فقط یادت نره برای چی داری میجنگی..! فهمیدن این الان از هر چیزی مهمتره!
این همون چیزی که الان بهت قدرت میده، عزت نفس میده، آرامش و ثبات میده، و پــول زیادی بهت میده! (در موردش یه راهنما دارم میسازم که میذارمش رو تلگرام و تو کانال اطلاع میدم!)
همین چند وقت پیش یه مینی دوره کوچولو در مورد رسالت و معنا ضبط کردم. اکثر کسایی که نامهها رو میخونن توش شرکت کردن، اگه شما ندیدی تو کانال هست، برو و قدم به قدم باهاش پیش برو. کمکت میکنه!
خب. همین!
مرسی که خوندی! 🌹
امیدوارم چیزای مفیدی از نامهی این هفته گرفته باشی.
مراقب خودتون باشین..
پاینده باد جهان، در صلح، شادمانی، و رهایی از رنج… 🤍
رضا.