آرامش داشتن تو اوضاع وخیم نشانه‌ی حماقته؟

📜 نامه‌ی هجدهم!

  ‌

میدونی، این روزا خیلیا یه چیزی رو خوب نمی‌فهمن..

‌‌

اینکه آرام بودن وسط آشوب، بخاطر بی مسئولیتی نیست.

ضعف هم نیست.

اتفاقا یه مهارته. یه قدرت کم یابه!

  ‌

قبلنا منم فکر میکردم آدمی که خیلی بهم میریزه، خیلی استرس میگیره، یا از هر اتفاقی وحشت میکنه، اینجوریه که بیشتر از بقیه فهمیده اوضاع چقدر خرابه!

انگار هرکی بیشتر داد بزنه، هرکی بیشتر بترسه، آگاه‌تره.

ولی الان میبینم که دقیقا برعکسه.

خیلی وقتا آروم موندن یعنی اتفاقا تو خیلی خوب فهمیدی اوضاع چقدر جدیه، برای همین نمیخوای کنترلت رو از دست بدی!

چون وقتی آدم میترسه، مغزش قفل میکنه.

تصمیمای بد میگیره.

از یه خبر کوچیک، یه فاجعه بزرگ میسازه.

به همه چیز واکنش شدید نشون میده.

بعد کم‌کم خودش تبدیل میشه به بخشی از همون آشوبی که ازش فرار میکنه..!

من اینو تو خیلیا دیدم..

مثلا یه خبر اقتصادی میاد، یا یه بحران تو زندگی پیش میاد، بعد طرف انقدر میره توی ترس و تحلیل و سناریوهای وحشتناک که دیگه نمیتونه حتی فکر کنه!! همه برنامه‌هاشو رها می‌کنه.. پنیک می‌کنه (برای چیزی که اتفاق نیوفتاده) و …

  ‌

این بدبختی اومده دیگه! دو صد لعنت بهش. اما حالا که اتفاق افتاده اگه ذهنتو جمع نکنی، اگه تو آشوب بمونی شرایط رو بدتر از چیزی می‌کنی که بود!

آرامش یعنی واقعیت رو انکار نکنی، ولی اجازه هم ندی واقعیت بد لهت کنه.

‌ ‌

یعنی خبر بد رو ببینی، ولی خودت رو نبازی.

یعنی قبل از اینکه واکنش نشون بدی، چند ثانیه مکث کنی.

یعنی «ترس» نتونه فرمان زندگیت رو دست بگیره! ترس در مقابل عشق هست. مثل جهنم و بهشته.

خیلیا فکر میکنن الان آرامش داشتن یه چیز لوکسه.. یه چیز مخصوص آدمایی که پول دارن یا مشکل خاصی ندارن.

نــخــیـر!

آرامش الان از نون شب هم واجب‌تره. اصلا هم مهم نیست اوضاع مالیت چجوریه جایگاه اجتماعیت چجوریه و …

چون آدم آشفته، انرژی روانی خودش رو هدر میده.

و آدمی که انرژی نداره، کم‌کم قدرت تصمیم گرفتنش رو هم از دست میده. یعنی تبدیل میشه به کسی که جریان‌های جامعه مسیر زندگیشو هدایت می‌کنن.

راستش ماها انقدری عمر طولانی نداریم که بشینیم تا یه روز خوب بیاد و بعد بخوایم زخمامون رو بلیسیم و پاشیم ببینیم چطور باید زندگی کنیم…

آدمی که تونسته ذهن و دلش رو آروم کنه، بهتر فکر میکنه.

کمتر وارد دعواهای بیخود میشه.

کمتر خودش رو نابود میکنه.

زودتر میفهمه باید کجا بایسته و کجا حرکت کنه.

و جالب اینجاست که توی بحران‌ها، بقیه هم ناخودآگاه به همچین آدمی تکیه میکنن!

چون وسط اون همه ترس، یکی هست که هنوز دستش میلرزه ولی فرمان رو ول نکرده.

فکر کنم بلوغ یه جاهایی یعنی همین.

اینکه یاد بگیری لازم نیست با هر موجی بلرزی.

لازم نیست هر خبری زندگیتو اینور و اونور کنه.

حرفم این نیست که درد نکشی.

یا اینکه نترسی.

فقط اینکه بدونی با وجود ترس و درد هم میشه آروم موند.

الان شرایط زندگی جالب نیست. اگه اوضاع همین سال قبل رو یکی ۵ سال پیش بهت میگفت، نمیتونستی باور کنی. اگر هم باور می‌کردی واقعا از وحشت تشنج میکردی! ولی ببین؟ زنده موندی! تو اون شرایط هم تونستی زنده بمونی. تو اون شرایط هم تونستی پول دربیاری و خرج کنی. تونستی روزای شادی داشته باشی. تونستی بخندی. و …

میدونی می‌خوام چی بگم..؟ از این یکی هم می‌گذریم. قوی‌تر. باتجربه تر. محکم تر!

کتاب «پادشکننده» رو خوندی؟ چیزی رو میگه که الان باید بهش تبدیل بشیم!

آرامش عقب‌نشینی نیست.

یه مدل عمیق‌تر از قدرته.

پ.ن. اینو در شرایطی می‌نویسم که از صبح سر قطعی نت و موندن کارام و کلا از بین رفتن چیزایی که ســالها براش زحمت کشیده بودم کلی عصبی و شاکی شدم. تهشم زدم بیرون چند صد کیلومتر رانندگی کردم تا رفتم یه طبیعت بکر تونستم آروم بشم و فکر کنم. اینو همینقدر صاف میگم که بدونی از سر دلخوشی اینارو نگفتم هرچند میدونم اینطور فکر نمیکنی، صرفا دارم بخش منتقد درونم رو ساکت می‌کنم.

امیدوارم این نامه برات مفید بوده باشه.

 ‌

دمت گرم که خوندی!

امیدوارم شاد باشی و متفاوت فکر کنی.

ارادتمند،

رضا.

اشتراک گذاری:

2 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

امکان ارسال نظر وجود ندارد.

لطفا ایمیلتون رو وارد کنید
دانلود فایل