سرگذشت ویکتور فرانکل

نامه‌ی پنجم 📜

این روزا برای بیشترمون شاید عجیب‌ترین روزهای زندگی هست!

اتفاقایی که نزدیک ۱ ماه قبل افتادن هنوز هم ابعاد جدیدش بیرون میاد و آدم رو تو شوک و بهت عجیبی فرو میبره…

آدم با هر صدایی، با هر تصویری، با هر روایتی دیوانه میشه…

واقعیت اینه که اینجا دیگه روانشناسی مدرن خیلی جوابگو نیست! اساسا روانشناسی تا این حد تکامل پیدا نکرده که شرایط اینچنینی رو مدیریت کنه.

بنابراین تو تاریخ و فلسفه دنبال راهکار گشتم. و جالب اینکه چقدر نمونه‌های مشابه پیدا کردم…

یکی از نمونه های معروف که خیلیامون باهاش آشنا هستیم، سرگذشت دکتر ویکتور فرانکل تو اردوگاه آشویتس هست.

ویکتور فرانکل یه روانپزشک اتریشی بود که یه روز صبح بیدار شد و دید دیگه دکتر نیست، نویسنده نیست، و بالاتر از همه، انسان هم نیست❗️

نازی‌ها همه‌چیزش رو گرفتن. لباس‌هاش رو درآوردن، موهاشو تراشیدن، اسمش رو حذف کردن و به جاش یه شماره خالکوبی کردن روی دستش.

تمام هویتش شد یه مشت استخون که هر لحظه ممکن بود بره تو کوره‌ی آدم سوزی!

تو اون اردوگاه (آشویتس و داخائو)، یه قانون نانوشته بود: «اونی که مریض به نظر میاد، کشته میشه.» نازی‌ها دنبال کارگر مفت بودن. اگه احساس می‌کردن دیگه جون نداری کار کنی، مستقیم می‌فرستادنت اتاق گاز. و یا به صورت تفریحی با اسلحه مثل یه حیوون میکشتنت.

حالا تو فکر کن تو سرمای منفی ۲۰ درجه، بدون غذا، بدون خواب، چطور می‌تونی «سالم» به نظر بیای؟ چطور می‌تونی نشون بدی هنوز جون داری؟

فرانکل یه کار عجیب می‌کرد…هر روز صبح، با یه تیکه شیشه شکسته که از روی زمین پیدا می‌کرد، صورتش رو اصلاح می‌کرد!

فک کن… پوستت از سرما ترک خورده، شکمت از گشنگی چسبیده به کمرت، خون و مرگ و بدبختی از در و دیوار می‌باره، ولی تو وامیستی و با کوهی از درد، صورتت رو می‌تراشی. چرا؟ برای اینکه وقتی یه سرباز نازی بهت نگاه می‌کنه، یه “مرد” ببینه، نه یه لاشه.

این اصلاح کردن، یه شورش بود. چون مهمترین کاری که نازی‌ها میکردن این بود که انسانیت رو از آدما بگیرن.

میخواستن روان اونارو دچار فروپاشی کنن. عملا داشتن اون آدما رو به زامبی تبدیل میکردن.فرانکل با هر بار کشیدن اون شیشه روی صورتش، به این فکر میکرد که: «شما می‌تونید لباسمو بگیرید، می‌تونید زنمو بکشید، می‌تونید بدنمو شکنجه کنید… ولی نمی‌تونید منو به حیوان تبدیل کنید. هنوزم این منم که تصمیم می‌گیرم قیافمو چطور نگه دارم.»

این بزرگترین درس مقاومت تاریخه.

فرانکل کشف کرد که نازی‌ها همه چیز رو می‌تونستن ازش بگیرن، بجز یک چیز:«آخرین آزادی بشر: آزادی انتخاب رفتار خود در هر شرایطی.»

شاید نتونی انتخاب کنی که الان کجا باشی.

شاید نتونی انتخاب کنی که زندانبانت کدوم بی شرفی باشه.

ولی می‌تونی انتخاب کنی که چطور راه بری.

می‌تونی انتخاب کنی که التماس نکنی. می‌تونی انتخاب کنی که وقتی بهت فحش میدن، تو چشمشون نگاه کنی یا سرت رو بندازی پایین.

تو اون اردوگاه، بعضی‌ها تبدیل شدن به زامبی و هم بندی هاشون رو فروختن تا یه تیکه نون بیشتر بگیرن. بعضی‌ها خودشون رو زدن به سیم خاردار برق دار تا خلاص بشن. ولی فرانکل و امثال اون، انتخاب کردن که «انسان» بمونن.

مقاومت یعنی همین. مقاومت به شرایط بستگی داره. همیشه تفنگ دست گرفتن نیست!

مقاومت یعنی تو اوج کثافت، وقتی که سیستم می‌خواد تو رو بشکنه و له کنه، تو یه کاری کنی. حتی یه کار کوچیک مثل اصلاح صورت که ثابت کنه: «من هنوز صاحب روح خودمم.»

این داستان به ما چی یاد میده؟

اینکه بهونه نیاریم. نگیم «مجبور بودم». نگیم «شرایط نذاشت».

تو همیشه یه فضایی داری – حتی شده در حد یک میلیمتر – که توش آزاد باشی. اون فضا، فضای بین «اتفاق» و «واکنش تو» هست.

‟Between stimulus and response there is a space. In that space is our power to choose our response. In our response lies our growth and our freedom.”

این جمله عصاره‌ی فلسفه ویکتور فرانکل (معنا درمانی) هست.

فرانکل میگه بین اینکه یه اتفاق برای شما میوفته (مثلا یکی بهت توهین میکنه) و واکنشی که نشون میدی (مثلا عصبانی شدن)، یه لحظه‌ی خیلی کوچیک وجود داره.

تو همون لحظه، شما می‌تونی انتخاب کنی که چطور برخورد کنی.

این همون چیزیه که آدم‌ها رو از حیوونات جدا می‌کنه! حیوون فقط غریزی واکنش نشون میده، ولی انسان می‌تونه مکث کنه و بگه «من می‌خوام با ارزش‌هام واکنش نشون بدم، نه با عصبانیتم».

فرانکل خودش تو اردوگاه‌های نازی این رو تجربه کرد. اونا همه چیزش رو گرفتن، ولی این آزادی که چطور به رنج معنا بده رو نتونستن بگیرن.

آزادی واقعی همین جاست: وقتی به جای اینکه ناخودآگاه مثل ربات واکنش نشون بدی، آگاهانه انتخاب میکنی که چطور تفسیر کنی.

اونجا جاییه که پای هیچ دیکتاتوری بهش نمی‌رسه، مگر اینکه خودت این اجازه رو بدی..!

مرسی که خوندین!

پاینده باد جهان، در صلح، شادمانی، و رهایی از رنج… 🤍

رضا.

اشتراک گذاری:

لطفا ایمیلتون رو وارد کنید
دانلود فایل