با یک ذهن آشفته…
نامهی سوم رو در حالی مینویسم که ذهنم آشفتهست و خشم زیادی تو وجودمه.
امروز ۴ بهمنه. نمیدونم شما چه روزی خواهید توانست که این نامه رو بخونین..
دسترسی به نت از همیشه سخت تر شده. هنوز نتونستم روی آیفونم که اینستا روش نصبه به اینترنت جهانی وصل شم.
من جزو اون نسلی هستم که از اوایل نوجوانی با نت دیال آپ به شبکه جهانی اینترنت وصل شد!
سرعت خیلی پایین بود، سایتها خیلی کم بودن، و بزرگترین تفریح ما اون موقع پدیدهای به نام یاهو مسنجر بود!
به مرور اینترنت فیلتر شد. و ما با برنامههایی مثل ultra surf و freegate برای دور زدن فیلترینگ آشنا شدیم!
سال ۸۸ بعد از اون تظاهرات بزرگ، یوتیوب هم فیلتر شد! یوتیوبی که اون موقع کانال اصلی سرگرمی و دیدن موزیک ویدیوهامون بود!
و هر سال این فیلترینگ شدیدتر شد. تا رسید به امروز!
متخصصین هر سال راهی ساختند و ما هر سال راهی یافتیم تا بتونیم از این نیـــاز کاملا ضروری دنیای امروز استفاده کنیم. هر چند به سختی و هزینههای زیاد.
این تجربهی چندین ساله به ما نشون داده که نمیشه جلوی تکنولوژی ایستاد.
نه فقط تکنولوژی، که در برابر جریان جهانی «زندگی» نمیشه ایستاد.
همه چیز تو جهان به هم ربط دارن. دنیا مثل یه شبکهی تو در تو هست که هر تغییری تو یکی از ابعاد این شبکه اثرش رو روی کل شبکه میذاره!
تغییر کوچکتر، اثر جهانی کوچکتر. و تغییر بزرگ، اثر جهانی بزرگتر.
ما از هم جدا نیستیم. این موضوع یک چیز اسرار آمیز نیست. ما در مورد انرژیهای نادیدنی کیهانی صحبت نمیکنیم!
بذارین با یه مثال ساده منظورم رو شفاف کنم:
فرض کنین یه اتاق بزرگی هست و پر از آدمه. ما هم به اون مهمونی دعوت شدیم. آدمای توی این اتاق دارن به هم تیکه میندازن، حالشون بده، یه گوشه همه دپرس هستن و هیشکی با هیشکی حرف نمیزنه. یه گوشه چند نفر دارن باهم دعوا میکنن و فکتهایی از گذشته میارن که تو اون موقع به ما فلان چیزو گفتی و … . و یه همچین جَوی به فضا حاکمه.
این فضا روی حال شما هم تاثیر میذاره؟!
قطعا. حالتونو بد میکنه.
ولی برعکس، اگه فضا طوری باشه که همه باهم همدل هستن و میگن و میخندن و جو شاده، حال شما هم بهتر میشه.
تو یک مقیاس بزرگتر، دنیا هم همینه. پدیدههای اجتماعی تو یک کشور روی حال تمام افراد اون کشور تاثیر میذاره. سقوط اقتصاد، باعث میشه حتی اونی که پولداره هم نتونه واقعا زندگی مرفهی داشته باشه. خوشحالی یک پدیدهی جمعیه نه یه چیز فردی (به شرطی که روانت سالم باشه و دچار مسائلی مثل خودشیفتگی و اینا نباشی).
ما از یک ترومای وحشتناک زنده بیرون اومدیم. و هنوز با عواقبش درگیریم.
این روزا این حس خیلیاست که میگن:
ما زنده ایم.. ولی شرمندهایم.. کاش که نبودیم…
یکی از علائم PTSD، احساس گناه از زنده موندنه. survivor’s guilt .
وقتی یه نفر تو یه موقعیت مرگباری بوده و ازش جان سالم به در برده در حالی که خیلیا کشته شدن، این حس میتونه به وجود بیاد.
و فقط یک حس نیست.. فکر کردن به خود-کشی و بی انگیزگی و فوران خشم و چنین چیزایی هم در اثر این موضوع به وجود میان!
این پدیده معمولا بین سربازهایی که از جنگهای مهلکی زنده بیرون اومدن و کشته شدن دوستها و همرزمهاشون رو دیدن اتفاق میوفته. یا کسایی که از یک تصادف یا یه فاجعه زنده بیرون اومدن.
سوال اینه که یه فرد عادی چرا باید تو زندگیش همچین پدیده هایی رو تجربه کنه؟! اونم به این شدت..؟
اصلا چه لزومی داره همهی ما بدونیم این اختلالهای روانی چی هستن و چطور روی زندگیمون تاثیر میذارن..؟
چرا باید همهی ما دنبال سرمایه گذاری و چنین چیزهایی باشیم که ارزش پولی که به زحمت و شرافتمندانه به دست آوردیم رو حفظ کنیم؟!
سوالهای زیادی تو سر آدم میچرخه…
اما الان وقت این چیزا نیست…
الان جایی نیست که بذاریم غم و اندوه انرژیمون رو تموم کنن و زمین گیرمون کنن.
بعدا فرصت خواهیم داشت تا بشینیم و به پهنای صورت گریه کنیم…
امروز باید قوی باشیم و ایمانمون رو حفظ کنیم.
کاری که استاکدیل و ویکتور فرانکل تو شرایط مشابهی کردن و تونستن ازش زنده بیرون بیان.
قوی باشین و مراقب خودتون و عزیزاتون باشین.🤍