نور و گرمای خورشید بهاری!
نامه دوازدهم
چند روزیه خونه نیستم. وقتی تو جاده رانندگی میکنم گاهی چشمم به ویرانههایی میوفته که موشک خورده بهشون. از اینکه وقتی از کنار جایی رد میشم موشک بزنن نمیترسم. اگه زمانم رسیده باشه فرقی نداره کجا باشم..
بساط قهوهمو با خودم نیاوردم. گفتم یه فرصته یه مدت قهوه نخورم بلکه بتونم اعتیادمو مدیریت کنم😄
امروز خسته بودم.
یکمش بخاطر نبودِ قهوه و خواب کم دیشب بود. اما بخش بزرگترش یه جور خستگی روانیه.
از اینکه حس مشترک خیلیامون اینطوریه که انگار سوار یه قطاری هستیم که نه مسیرش رو ما انتخاب کردیم و نه سرعتش رو.
همه چی از بیرون بهمون تحمیل میشه.
چی بخوریم و چی بپوشیم.
چقدر پول تو جیبمون بمونه.
اینترنتمون چطوری کار کنه.
و حتی اینکه برای چی غصه بخوریم!
وقتی مدت زیادی تو این حالت تحمیلی زندگی میکنی، یادت میره که یه زمانی تا حد زیادی خودِ تو طراح زندگی خودت بودی.
وقتی شرایط زورش بیشتر میشه و فشار میاره، میرم تو گذشتهها میچرخم. تو داستان آدمهایی که از تاریکترین تونلهای تاریخ معاصر رد شدن.
یه اینترنت نصفه نیمهای جور شد و گوگل کردم.
روزهای بهار ۱۹۴۵
روزهایی که جنگ جهانی دوم، بعد از شش سال تاریکی مطلق، بالاخره تموم شد..!
همیشه تو فیلما میبینیم که وقتی جنگ تموم میشه، مردم میریزن تو خیابون. موسیقی پخش میشه. همه همدیگه رو بغل میکنن و …
واقعیت روان انسان، انقدر هالیوودی نیست.
ویکتور فرانکل، همون روانپزشک معروفی که سالها تو جهنم آشویتس دوام آورده بود، تو کتابش از اولین روز آزادیش نوشته…
روز اول، درهای اردوگاه باز شد. سربازها بهشون گفتن: «شما آزادید. میتونید برید.»
آیا فرانکل از خوشحالی فریاد کشید؟ نه.
نوشته که:
«ما شبیه آدمهای مسخشده بودیم. از دروازه رفتیم بیرون و وارد یه دشت سرسبز شدیم که پر از گل بود. من به گلها نگاه میکردم، اما هیچ حسی نداشتم. روان من انقدر ضربه خورده بود که نمیتونست زیبایی رو بفهمه. من آزادی رو نمیفهمیدم.»
روزها طول کشید تا یخ روح این آدمها آب بشه.
نقطهی بازگشت فرانکل به زندگی، یه اتفاق بزرگ نبود.
یه روز عصر، وقتی داشت تو همون دشت قدم میزد، ناگهان روی زمین زانو زد، به آسمون نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن.
اونجا بود که حس کرد دوباره «انسان» شده.
تو همون روزها، اتفاق مشابه و یکم عجیبی تو پاریس افتاد..
یه زن فرانسوی تو دفترچه خاطراتش نوشته:
«اولین کاری که بعد از پایان قطعی اشغال کردم، یه کار شخصی بود. من رفتم تو اتاقم. پردههای ضخیم و سیاهی رو که چهار سال به خاطر ترس از بمباران شبانه و خبرچینها زده بودیم، با دستام کندم. به جاش یه پردهی حریر سفید نازک آویزون کردم. در پنجره رو باز کردم و گذاشتم نور آفتاب تا وسط اتاقم بیاد. این پردهی سفید و این نور بیمزاحم، برای من معنای دقیق آزادی بود.»
بعضی سربازها وقتی خبر پایان جنگو شنیدن و فهمیدن دیگه نیازی به جنگیدن نیست، همونجا تو جادههای گِلی نشستن.
پوتینهای سنگینشون رو از پاشون درآوردن.
همون پوتینهایی که سالها نماد اجبار و مرگ بود رو پرت کردن تو رودخونه.
بعد با پای برهنه، روی چمنهای خیس راه رفتن.
اونا نمیخواستن حتی یک ثانیه بیشتر، وزنی رو تحمل کنن که به زور بهشون تحمیل شده بود.
این داستانها یه مشت خاطرهی تاریخی نیستن. اینا تجربهی زیستهی آدمهایی مثل من و شما هستن.
رهایی، با یه تیتر درشت تو روزنامهها شروع نمیشه.
رهایی یعنی بازگشت «اختیار».
یعنی بتونی پردهی اتاقت رو خودت انتخاب کنی.
یعنی کفشی که میپوشی رو خودت دوست داشته باشی.
یعنی بدون اینکه باری روی سینهت باشه بتونی یه نفس عمیق بکشی..!
الان زیر بار یه فرسایش بیرحمانه گیر افتادیم.
همهمون پوتینهای اجباری پامونه.
پردههای سیاهی رو کشیدن روی پنجرههای آیندمون.
دردهایی که میکشیم، اضطرابی که هر روز برای زندگی و کار و اقتصاد و فردامون داریم، کاملا واقعیه.
این درد داره پیرمون میکنه.
اما نباید هرگز فراموش کنیم که هیچ انزوایی، هیچ زمستونی و هیچ شبی تا ابد دوام نمیاره!
یه روزی ورق برمیگرده.
قرار نیست فرداش همه چی پرفکت باشه. ما خیلی خسته خواهیم بود.
شاید اولش مثل فرانکل گیج باشیم و نتونیم حتی بخندیم.
اما…
بالاخره یه روز با خیال راحت، اون پردهی سیاه رو میکنی و میذاری آفتاب تا وسط اتاقت بیاد..!
تنها وظیفهی تو الان چیه؟
فقط زنده بمون.
سلامت روانت رو از دست نده!
امیدت رو، حتی اگه به اندازهی یه شعلهی کوچیک شده، روشن نگه دار.
باید زنده و سرحال باشی تا اون پردهی سفید رو آویزون کنی.
تو قراره گرمای اون آفتاب رو با تمام وجودت حس کنی..!
مرسی که تا آخر خوندین! 🤍
یکی از کارایی که تو این شرایط کمک قابل توجهی به سلامت روانتون میکنه تمرین کردن مراحل فودوشین و ایدههای رواقی هست. در مورد هر دو توضیح دادم، کافیه بزنین رو اسمشون.
اگه دسترسی دارین که با روزی ۲-۳ دقیقه دوباره شروع کنین. حتما حتما شروع کنین! خیلی کمکتون میکنن!
اگر نه، ثبت نام تو این این کلاسها الان باز هست. و بخاطر اوضاعی که داریم میتونین از کد تخفیف loveiran (با حروف کوچیک) استفاده کنین تا با یه مبلغ ناچیزی بتونین دسترسی داشته باشین یا به عزیزاتون هدیه کنین.
فعلا تا هفتهی بعد🤍
پاینده باد جهان در صلح، شادمانی، و رهایی از رنج. 🙏
رضا.
مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
6 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
امکان ارسال نظر وجود ندارد.
درود و سپاس فراوان، من چند وقت پیش یه مطلبی ازتون شنیدم تو تلگرام که گفتین اگر از درد انجام کاری فرار کنیم اون درد به شکل بزرگتری بعدا برمیگرده بهمون و دردها بخشی از زندگی هستن و نباید ازشون فرار کنیم ، من دقیقا همین مشکل رو دارم سالها و از دردام فرار میکنم ، ایا کتاب یا مقاله ای سراغ دارین برای آموزش چگونگی روبه رو شدن و رفیق شدن با دردامون، با تشکر
درود بهروز جان ارادت دارم. همینطوره! البته شرایط الان رو هم در نظر بگیرین! الان انرژی روانی ما صرف بقا میشه نه بهرهوری. بنابراین طبیعیه که از انجام کارایی که تو بلند مدت میتونن سود ده باشن فراری باشیم! ولی یه کتاب خوب که همیشه معرفی میکنم کتاب نبرد هنرمند نوشتهی استیون پرسفیلد هست! حتما بخونیدش!
سلام آقای بالغی من یه سوال دارم طبیعیه یه نفر تو این شرایط حالش طوری باشه که کلی کار مفید بتونه انجام بده و مثل سابقش زندگیش رو بکنه، نه از اون دسته افراد بیخیال یا از اونا که تکلیفشون برامون مشخصه
یه فردی که مثل ماهاست ولی من میبینم زندگی عادیشو داره کارهای شخصیش، وظایفش رو منظم انجام میده این ادم حتی بعد از طلاق هم زندگی عادیش و روتین هاش ادامه داشت و به منی که واقعا این روزا از پس کارهای شخصیم هم برنمیام و توانشو ندارم خرده میگیره و حتی هفته ی اول عید هم به خودش مرخصی نداد انتظار داره همه ی کارها حتی تو تعطیلات عید هم دقیق انجام بشه و حتی الان که جنگ هست و شرایط تغییر کرده
نمیدونم من مشکل دارم که حالم واقعا خوب نیست یا ایشون رباته!
سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه..
این موضوع میتونه هم نشانگر یه دیسیپلین قوی باشه، و هم میتونه یه جور سرکوب عاطفی باشه!
مثلا بعضیا وقتی ضربه عاطفی میخورن (به هر شکلی، جدایی جنگ ورشکستگی و …) پناه میبرن به الکل یا دراگ! بعضیا پناه میبرن به روابط افراطی. بعضیا هم به شکل مشابه پناه میبرن به کار افراطی انقدری که اصلا فرصتی برای سوگ یا آرامش نداشته باشن!
هیچ کدوم اینا سالم نیست. حتی اگه بخاطر دیسیپلین هم باشه یه بخش مهمی از دیسیپلین، تفریح و استراحت هست! اگه باتریهامون رو شارژ نکنیم، در نهایت خالی میشن و هیچ کاری نمیتونیم بکنیم.
در کل اگه به روش سالمی میتونن این نظمشون رو حفظ کنن و ادامه بدن که دمشون گرم! خیلی خوبه!
اگر نه، شاید بهتر باشه یکم عمیقتر به این قضیه نگاه کنن..
و یه نکته پایانی:
تو این شرایط نباید انتظار رفتار نرمال داشت. شرایط رو ذهن و رفتار آدم تاثیر میذاره. الان حالتون هر طوری باشه فقط بپذیرین و با خودتون مهربون باشین! اینکه نظمتون رو داشته باشین روتینهای مفیدتون رو ادامه بدین خیلی خوبه. حتی شده با ۲ دقیقه! صرفا اون عادته حفظ بشه. چون بعدا دوباره برگشتن به روتینا سخت خواهد بود. ولی اگه نتونستین هم خودتونو سرزنش نکنین. طبیعیه که حال آدما الان خوب نباشه!
سلام. ممنون بابت نامهی دوازدهم.
من فودوشین رو دوباره شروع کردم و سوالی پیش اومده برام. آیا حین دوپامین دیتاکس، میتونم فایلای تلنبارشدهی گوشی و لپتاپم رو مرتب کنم یا کلا باید از این تکنولوژیها فاصله بگیرم؟
و یک مورد دیگه. توی کانال تلگرام و اولین پیام ۸ مارس، یه پ. رو هایپرلینک کرده بودین که موجب اتصال شده بود! میتونم بپرسم با چه اینترنتی کار کرد و آیا همچنان در همون حد کار میکنه؟
سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. اختیار دارین ممنون از شما.
بله بله یکی از کارای مفیدیه که میتونین انجام بدین. الان مدل مطلق دوپامین دیتاکس رو توصیه نمیکنم. بهتره روزهی اطلاعاتی بگیرین! اینکه مدیریتش کنین. نه که مطلق حذفشون کنین. بهرحال لازمه الان از اخبار مطلع باشیم. بنابراین بله این کارو انجام بدین و مرتبشون کنین هم کار مفیدیه هم سرگرمتون میکنه.
بله متاسفانه یه مدته که از کار افتاده… بهرحال اینا اکثرا مقطعی هستن… البته باید تست کنین و منتظر بمونین. شاید دوباره کار کرد! کسی نمیدونه واقعا…