فراری که سالهاست توی سرم زندگی میکنه
نامهی نهم، زیر بمباران!
الان که دارم مینویسم، آخرای اسفنده.
چشم به هم بزنیم عیده! 🙂
داره برف میباره. چه برفی…
چند تا کلاغ دارن پرواز میکنن زیر برف. یه سکوت عجیب و آروم…
هر لحظه امکان داره یه موشکی چیزی بخوره یه جایی و یه صدای مهیب انفجار بیاد…
پشت میزم نشستم و دارم مینویسم. جلوم پنجرهس که باریدن تند دونههای درشت برف رو تماشا میکنم. شاید آخریش بارش امسال باشه!
عجب فضایی.. آدم یاد فیلمای جنگ جهانی دوم میوفته.
خدایی تصورشم نمیکردم چنین روزهایی رو تجربه کنم. فروپاشی اقتصادی و کشتار خیلی بزرگ و جنگ و …
وقتایی که فشار روم زیاد میشه، یا سر و صدای دنیای دیجیتال و شلوغی شهر کلافهم میکنه، یه پناهگاهی دارم که چند دقیقهای میرم اونجا. یه جور دکمه خروج اضطراریه. 😄
این یه فانتزی قدیمیه که سالهاست دارم با خودم حملش میکنم. هزار بار با جزئیات تصورش کردم.
یه باغ بزرگ توی یه منطقه امن و خوش آب و هوا. دور از همهی دنیا…
پر از درختای بلند تبریزی که وقتی باد میپیچه توشون یه صدای اسرار آمیزی رو تولید میکنن. یه صدایی که خاص همین درخته! یه جوریه که تو یک لحظه از دنیا میکَندت و میبره تو یه دنیای دیگه…
تصور کن پاییزه، برگها طلایی شدن و دارن توی باد میرقصن. با هر نسیم و هر باد تندی تکون میخورن و یه افکت عجیبی به زندگی میدن. چشمهی پر آبی که از کنار باغم رد میشه و صدای شرشرش… یه ویلای چوبی بزرگ با پنجرههای قدی که رو به این منظره باز میشه. و من اونجام… دور از همه عالم. دارم از تراس کلبه بیرونو نگاه میکنم و نفس میکشم. آزاد. رها…
اما من هرگز خودمو وقت این رویام نکردم و قدمهای جدی براش برنداشتم. چرا؟ چون همیشه یه «اما»ی بزرگ و منطقی دارم که بیارمش جلو و خیالمو راحت کنم:
«الان وقت ندارم، درگیر پروژههای فعلیام.»
یا از اون مهمتر: «با این وضعیت بی آبی، باغ خریدن دیوونگیه.»
این دومی خیلی بهانه خوبیه. یه سپر دفاعی محکم. تا بهش فکر میکنم، به خودم میگم: تو یه مزرعه خیلی بزرگ خریدی که ۲ سال بعد آب اون منطقه کامل خشک شد! صدها سال بود که اونجا مزرعه بود و میکاشتن! به تو که رسید خشک شد و هر سال مجبوری گندم بکاری. یه جا دیگه باغ بخری هم همینه! الان همه جا داره خشک میشه…
و اینطوری پرونده رو میبندم و برمیگردم سر زندگیم.
مشکل خط پایان
فکر میکنم شما هم یه همچین فانتزیایی داشته باشین. اکثر ما یه نسخه از این «بهشتِ گمشده» رو توی سرمون داریم. یه مکان (مثل باغ یا شهر یا کشور خاص) یه شرایط … یه چیزی که اگه اونجا بودیم حالمون خیلی بهتر بود!
یه رویای شیرین که جرات نمیکنیم به واقعیت نزدیکش کنیم. نه به خاطر اینکه رویاش قشنگ نیست، بلکه چون میدونیم هنوز هیچ کاری براش نکردیم.
من اون حس خوب فانتزیم رو احساس کردم: اون سکوت، اون هوای تمیز، اون آبجو خوردن توی ایوان چوبی وسط پاییز. من «حس خوبِ نتیجه» رو تجربه کردم، بدون اینکه رنج مسیر رو کشیده باشم.
پس هر سالی که میگذره، شکاف بین من و اون باغ سپیدار عمیقتر میشه. و ترس من هم بزرگتر!
ترس از اینکه نکنه واقعیت به قشنگی رویای من نباشه..؟
این طفره رفتن با بهانهی بی آبی و وقت نداشتن، صرفا یه مکانیزم دفاعیه!
اگر هیچوقت باغ نخری، هیچوقت هم باغت خشک نمیشه. اگر هیچ وقت درختی نکاری، هیچوقت هم از دیدن زرد شدن بیموقعش غصه نمیخوری.
چیزی که باید اعتراف کنم
داشتم با خودم فکر میکردم: چرا من تو این شهر حتی یه باغچه کوچیک هم ندارم؟
دوست دارم فکر کنم به خاطر مشغلهست. یا به خاطر بحران آب. اما اگه صادق باشم، حقیقت اینه که من «آرامش اون باغ» رو میخوام، نه «باغبونی کردن» رو.
من نتیجهی ده سال زحمت و رسیدگی رو میخوام.
اون درختای تنومند سپیدار که سر به فلک کشیدن، یه شبه که بزرگ نشدن.
و وقتی اون تصویر رویایی رو با واقعیت الانم مقایسه میکنم (که اصلا حوصله بیل دست گرفتن هم ندارم)، فاصله اونقدر زیاده که فلج میشم.
پیش خودم میگم: خریدن یه تیکه زمین خشک کجا و اون جنگل طلایی کجا؟ اون قدم اول کوچک در مقایسه با اون فانتزی باشکوه، انقدر پر دردسر و ترسناکه که ذهنم سریع بهونه میاره! «آب نیست! اینجا مسئولیتهایی داری که نمیتونی رهاشون کنی. و …»
پس بدون اینکه آگاه باشم، بیخیالش میشم. و این تصویر رو نگه میدارم برای روزهای سخت، تا فقط با فکر کردن بهش آروم بشم. نه اینکه واقعا بهش برسم..!
وقتی منطقی فکر میکنم
اگه فردا برم صندوق طلا رو بفروشم و یه باغ هکتاری بخرم، احتمالا بزرگترین اشتباه زندگیم رو کردم.
من هیچ تجربهای تو اون مقیاس ندارم. احتمالا از پسِ نگهداریش برنمیام، با مشکلات آبیاری کلافه میشم، و اون رویای شیرین تبدیل میشه به یه کابوس پرهزینه و استرسزا. و تهش از اون باغ و هرچی درخته متنفر میشم.
یاد سریال مزرعهی کلارکسون افتادم! حتما که دیدینش!؟ (اگه ندیدین این لطف رو به خودتون بکنین و همین الان برید ببینیدش! 😉 لینک دانلود رایگانش هم اینه)
اما اگه هدفم برای امسال، داشتن اون ویلای چوبی بزرگ نباشه چی؟
مثلا اگه هدفم فقط این باشه که یه قطعه زمین کوچولو، همین نزدیکیا بخرم؟ جایی که بتونم آخر هفتهها بهش سر بزنم.
در حدی باشه که بتونم ریسکش رو بپذیرم. امیدوار باشم به برف و بارون. و خودم رو بندازم توی چالش آباد کردنش.
دیگه خودم رو وسط اون ویلای لوکس تصور نمیکنم. به جای این تصور، با یه تست واقعی شروع میکنم:
خریدن چندتا نهال. کلنجار رفتن با سهمیه آب. یاد گرفتن در مورد پرورش این درخت و بیل زدن تو باغ.
آره با این کار من تا سال دیگه اون رویا رو نخواهم داشت. اما چیزی رو میفهمم که هیچ طور دیگهای نمیشه فهمید:
اینکه آیا من واقعا «عاشق زندگی تو این باغم» یا فقط «دوست دارم که از زندگی شهری فرار کنم»؟
اگر معلوم شد که از سر و کله زدن با خاک و نگرانی برای آب و هوا و درختا لذت میبرم، اونوقت سال دوم میشه سال کاشتن درختای بیشتر. سال پنجم میشه سال ساختن یه کلبه کوچک. و سال دهم، همون روزیه که باد میپیچه توی برگهای طلایی سپیدارهای بلندم..!
این برنامه شاید به قشنگی اون رویای اولیه نباشه. جمله «میخوام برم بیل بزنم و نگران آب باشم» اصلا فانتزی نیست. 😄
اما صادقانه است. و چیزی که صادقانه باشه، شدنیه.
کاری که باید بکنم
ترس من واقعیه. ممکنه باغ خشک بشه. ممکنه دردسرش بیشتر از لذتش باشه. ممکنه بفهمم که دیگه مثل قدیما حوصله این کارارو ندارم!
اما نکته دقیقا همینجاست. من باید این رو بفهمم!
برنامه من (نسخه بتا) اینه: یه باغچه کوچک همین نزدیکیا. نه اون چیزی که میخوام، بلکه خاکی و ساده.
میخوام ببینم آیا وقتی دارم با دبه آب میارم، یا وقتی دارم نگران آفت درختام میشم، باز هم اون حس رهایی رو دارم؟
فکر کردن به اینکه نقطه شروعم اینجا باشه، ترسناکه. چون احتمال شکست هست. احتمال خشک شدن هست. احتمالش خیلی زیاده که اول جای بی سر و صدا و خوش منظرهای نباشه. اما این تنها راهیه که اون فانتزی رو از توی سرم بیارم بیرون و ببینم توی دنیای واقعی جون داره یا نه.
چطور رویای خودت رو تست کنی
ساختن یه همچین کلبهای تو چنین جایی فانتزی منه. اما واضحه که تو هم فانتزیای خودت رو داری.
شاید یه کافه کتابه، شاید سفر دائمی با کمپر یا روشهای دیگه، شاید مهاجرت، و …
احتمالا تو هم یه بهانهی خیلی منطقی و محکم (مثل بی آبی من) داری که سمت رویات نری.
هر چه که هست، این سه تا سوال رو از خودت بپرس:
۱. نسخه «بتا»ی رویای تو چیست؟
نه اون تصویر نهایی و حس خوبش. اون قدم اول کوچک و پر ریسک که بهت اطلاعات واقعی میده چیه؟ (برای من: خریدن یه قطعه کوچک و تلاش برای زنده نگه داشتنش).
۲. آیا «رنج مسیر» رو هم دوست داری یا فقط «آرامش مقصد» رو میخوای؟
من عاشق صدای باد توی درختام. اما آیا استرس کمآبی و اختلال تو روال زندگیم رو هم دوست خواهم داشت؟ اگر پروسه رو دوست نداشته باشم، اون رویا پایدار نمیمونه!
۳. از این تست چه چیزی یاد میگیری؟
من میخوام بفهمم آیا هنوزم حوصله ساختن یه باغ رو دارم؟ یا فقط دلم میخواد مصرفکنندهی یه منظرهی آماده باشم؟
سوال پنهان پشت همه این حرفها
من کمکم دارم شک میکنم که شاید فانتزی باغ، اصلا در مورد درخت و طبیعت نبوده باشه.
شاید واقعا هدف «داشتن یه راه فرار» بوده!؟
یه پناهگاه ذهنی که هر وقت دنیا سخت میگرفت، برم توش قایم بشم و بگم «یه روزی میرم اونجا و راحت میشم».
تا زمانی که این باغ فقط توی سرم باشه، همیشه سبز و پرآبه. نه خشکسالی هست، نه آفت، نه زحمت.
اما خریدن اون زمین واقعی، یعنی خراب کردن اون تصویر بینقص. یعنی روبهرو شدن با واقعیت خشن طبیعت.
شاید به همین دلیله که هی میندازمش عقب. رویاها امن هستن. اما واقعیتها، پر ریسکن.
پس سوال من از تو اینه: باغ سپیدار تو چی هست؟
اون رویایی که پشت دیوار «وقت ندارم» یا «شرایطش نیست» قایمش کردی. اون چیزی که میترسی شروعش کنی، چون ممکنه بفهمی اونقدرها هم که فکر میکردی رویایی نیست.
بهش فکر کن..!
* در آخر لازمه بگم که من واقعا عاشق طبیعتم. سالها از یه باغ نگهداری کردم و با دردسراش آشنام. چندین ساله که یه مزرعه ۴ هکتاری دارم. ولی زندگی مسیری جلو روم گذاشت که از اینا کمی دور شدم. چیزی که برای من هیچ هزینهای نداشت، الان گاهی هزینهی سنگینی لازمه پاش بدم!
برای همین لازمه دوباره فکر کنم. درواقع سوال اصلی من این نیست که میخوامش یا نه. سوال من اینه که آیا حاضرم بهاش رو بپردازم یا نه❗️
شاید این موضوع الان وسط جنگ خیلی به کار نیاد. اما مطمئنم بعدش به درد میخوره. و برا خیلیامون الان وقت مناسبیه که بهش فکر کنیم!
از خودتون مراقبت کنین و به روزهایی فکر کنین که دارین فانتزیتون رو زندگی میکنین! :)
پاینده باد جهان در صلح، عشق، و رهایی از رنج 🤍
رضا.
مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
6 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
امکان ارسال نظر وجود ندارد.
سلام رضا جان ، دقیقا در شرایط فعلی به شدت به اون باغ یا کلبه خارج از شهر احتیاج دارم . قبل از فانتزی کلبه و مرغ و خروس و گاو که بخاطر نگاه به نظر من اندیش مندانه اش وقتی باهاش حرف میزنم خیلی دوست داشتنیه برام، یه فانتزی دارم که قابل اجراس فقط به دلیل کمال گرایی منفی به تعویقش میندازم و اون نوشتنه ، نمایشنامه یا رمان . سوژه هم که فراوون . وسط سوژه ها داریم زندگی که چه عرض کنم رنج میبریم . نوشته ات بهم تلنگر زد که این فانتزی رو به واقعیت تبدیل کنم در اولین فرصت . 👍
آره واقعا یه لایف استایلیه که اگه باهاش سازگار باشی خیلی خوبه! دردسرای خاص خودشو داره ولی خب همین زندگی شهری هم کم دردسر نداره که! هر انتخابی خوبیا و بدیایی داره دیگه.. حتما بهش فکر کن با تغییراتی که اتفاق میوفته شاید فرصتهای خوبی به دست بیاری برای این کار! اگه مساله اقتصادی هم پررنگ باشه راهنمای پول رو ببین حتما👌
سلام مطلب جالبی بود،برای من برعکسش هم اتفاق افتاده! یعنی از چیزی متنفر بودم و وقتی امتحان کردم دیدم چقدر دوستش دارم و فقط مقاومت ذهنی بوده! با چیزی که هیچ حسی بهش نداشتم و وقتی تستش کردم عاشقش شدم! کلا تجربه کردن واقعی ترین راه برای پیدا کردن علاقه هست به نظرم.
عه چه جالب! عجیبه که تونستین چیزی که ازش متنفر بودین رو تست کنین! شجاعت زیادی میخواد! دمتون گرم.
آره دقیقا. فقط با فکر کردن نمیشه به نتیجه رسید..
این روزها انقدر آشفته است که دلم یه آرامش میخواد
یه روز دور از همه این استرس ها و جنگ و فشار اقتصادی ، وقتی که کارم تموم شده کیک پختم و بوی خوشمزه کیک تو خونه پیچیده و برف میباره و دارم قهوه درست میکنم که زودتر با کیک بخورم ✨👌🏼
به به…😍 زمستون ۴۰۵ ! از کیک و قهوهتون عکس بگیرین بذارین اینستا منم تگ کنین✌️