نامه یازدهم. آخرین نامهی ۴۰۴ ! ✋🏻
عجب سالی بود کاپیتان، عجب سالی بود…
امروز آخرین پنجشنبهی ۴۰۴ هست. فردا (جمعه) عصر، سال جدید شروع میشه!
خدایی اینهمه اتفاقی که امسال افتادن رو باید از پدربزرگامون میشنیدیم که از پدربزرگاشون نقل میکنن!😐
چیزای خیلی زیادی هست برای حرف زدن.
کلی فیلمنامه هالیوودی رو به چشم دیدیم!
زمستون امسال ترکیب خون و برف و باروت و امید بود…
این زمستون تا سالهای سال تو ذهنها خواهد موند…
معمولا زمستون و ویرانی، منو یاد دوران جنگ جهانی دوم میندازه. البته که اون موقع وجود خارجی نداشتم و تمام درک من از اون دوران از کتابها و فیلمها هست.
ولی چیزایی که نقل شده، گاهی خیلی شبیه الان ماست!
بعضی وقتا بدترین قسمت یه کابوس، لحظهی انتظار قبل از تموم شدنشه..
آوریل ۱۹۴۵، شهر برلین …
آلمان نازی در حال فروپاشی نهایی بود و ارتش سرخ شوروی با یه خشم تاریخی و میل شدیدی به انتقام، در حال نزدیک شدن به پایتخت بود.
برای مردم عادی برلین، این لحظه یه پارادوکس ترسناک بود!
اونا از حکومت خودشون (گشتاپو و اساس) که تو اون روزهای آخر تو خیابونها جوخههای اعدام راه انداخته بودن و هر کسی رو که میترسید یا میخواست تسلیم بشه دار میزدن و از درختا و تابلوها آویزون میکردن، وحشت داشتن. و از یه طرف، میدونستن که ورود ارتش سرخ با بمباران، توپخونه و البته تجاوز و غارت همراه خواهد بود!
آدمایی که تو اون هفتههای آخر تو زیرزمینها و سلولارها (پناهگاههای زیرزمینی) گیر افتاده بودن، تو برزخ مطلق زندگی میکردن. نه راه پس داشتن نه راه پیش. صدای انفجارها هر روز نزدیکتر میشد. یکی از زنهایی که اون روزها تو برلین بوده، تو خاطراتش مینویسه:
«ما شبیه موشهایی بودیم که تو تاریکی نشستن و با ترس نگران زلزلهای هستن که همه چیو آوار کنه روی سرشون. روی سرمون، آلمانیهای متعصب آخرین داد و فریادهاشون رو میکشیدن و میگفتن تا آخرین قطرهی خون میجنگیم. و بیرون از شهر، غرش تانکهای روسی داشت دیوارهای زیرزمین رو میلرزوند. ما هر روز صبح بیدار میشدیم و با خودمون میگفتیم: آیا امروز همون روزیه که سقف روی سرمون خراب میشه؟»
اما تو همون روزهای تاریک، یه رفتار عجیبی تو آدما شکل میگرفت.
مردم شروع کردن به انجام دادن کارهایی که ظاهرا هیچ منطقی تو اون جهنم نداشت.
مثلا یه خانومی بوده که با وجود قطعی آب و برق و نبود غذا – خدایی تصور کنین این اتفاق هم بیوفته 🫤 – اون هر شب لباسهاش رو با دقت تا میکرد و توی یه چمدون کوچیک میذاشت. یه شیشهی عطر، چند تا عکس خانوادگی، و یه جفت کفش تمیز.
هر شب!
دلیل این کارش این نبود که میخواست به مسافرت بره. هیچ قطار و ماشینی برای فرار وجود نداشت. این کارو میکرد چون میخواست یه نقطهی اتصال کوچیک با «آینده» برای خودش نگه داره. میخواست به ذهن و روانش این سیگنال رو بده: “من میدونم قراره همهچیز نابود بشه، اما من قصد ندارم اینجا بمیرم. من برای روز بعد از این زلزله آمادهام.”
بالاخره در روزهای اول ماه می، روسها وارد شهر شدن.
و جنگ خیابونی وحشتناکی درگرفت.
خیلی از همون پناهگاهها ویران شدن و آدما زنده زنده دفن شدن…
وقتی بالاخره سکوت برقرار شد و مردم با ترس و لرز از زیرزمینها بیرون اومدن، برلین دیگه شبیه به یه شهر نبود.
تلی از خاکستر، بوی باروت و جنازههای تو خیابون بود.
رهایی اونا، با بوی خون و ترس قاطی بود. اما اون زنی که با چمدون کوچیکش از زیرزمین بیرون اومد، وقتی خورشید رو از لای دود و خاکستر دید، تو دفترش نوشت:
«ما از جهنم رد شدیم. همهچیزمون رو از دست دادیم. شهر سوخت. اما یه حسی تو هوا بود که سالها تجربهاش نکرده بودیم: دیگه کسی از ما نمیخواست شعار بدیم. دیگه کسی از ما نمیخواست برای پیروزیهای دروغین هورا بکشیم. ما نابود شده بودیم، اما بالاخره آزاد بودیم تا برای دردهای واقعیمون گریه کنیم.»
صبح روز بعد
بالاخره تموم شد.
در ۸ می ۱۹۴۵، وقتی بالاخره سند تسلیم بی قیدوشرط آلمان نازی امضا شد، اروپا یه نفس عمیق کشید.
اما این نفس، شبیه چیزی که تو فیلمهای هالیوودی میبینیم نبود…
تو فیلمها، وقتی شخصیت پلید داستان میمیره، یه موسیقی حماسی پخش میشه و همه همدیگه رو در آغوش میگیرن و یهو همهچیز رنگی میشه..
اما واقعیت روز هشتم می در اروپا، خیلی سنگینتر، تلختر و عمیقتر از یه خوشحالی ساده بود.
تصور کن شش ســـال تمام، زیر سایهی مرگ زندگی کردی. شش سال هر بار که صدای هواپیما اومده ترسیدی.
شش سال گرسنگی کشیدی، خبر مرگ دوستانت رو شنیدی، و دیدی چطور یه گروه قدرتطلب، جهان رو به خاک و خون کشیدن.
و حالا یهو تو رادیو میگن: تموم شد!
واکنش اولیه آدمها، یه بُهت عظیم بود.
یکی از بازماندههای جنگ در ورشو که شهرش کاملا با خاک یکسان شده بود، دربارهی اون روز مینویسه:
«من تو خیابون راه میرفتم. هیچکس حرف نمیزد. ما به خرابههای ساختمونهایی که روزگاری خاطراتمون توش بود نگاه میکردیم. من دلم میخواست فریاد بزنم، اما صدام در نمیاومد. یه حس عجیبی بود. انگار سنگینی یه کوه از روی دوشم برداشته شده بود، اما پاهام هنوز توان راه رفتن نداشت. من زنده بودم، اما نمیدونستم چطور باید “زندگی” کنم.»
آزادی، بعد از یه دورهی طولانی سرکوب و وحشت، مثل وارد شدن یه نور خیلی شدید به چشم آدمیه که سالها تو یه غار تاریک حبس بوده..
اولش چشمت رو میسوزونه. باعث میشه اشکت دربیاد. فورا چشاتو میبندی..
تو اردوگاههایی که تازه آزاد شده بودن، زندانیها با همون لباسهای راهراه، بیهدف تو محوطهی اردوگاه قدم میزدن. بعضیهاشون درهای سلولهای انفرادی رو باز میکردن و الکی به داخل نگاه میکردن، انگار میخواستن به ذهنشون ثابت کنن که اون درها دیگه قفل نیستن.
تو شهرهای فرانسه و هلند، مردم از خونههاشون اومدن بیرون. خیلی از مغازهها هنوز در و پنجره نداشتن. پولها بیارزش بود و غذا هنوز پیدا نمیشد. اقتصاد اروپا کاملا از هم پاشیده بود.
اما چرا اون روز به عنوان روز رستگاری تو تاریخ ثبت شد؟
چون یه چیز خیلی نامرئی، اما بینهایت بزرگ تغییر کرده بود: جَو زندگی!
یکی تو دفتر خاطراتش در روز پیروزی نوشته:
«من امروز صبح رفتم تو صف طولانی نانوایی ایستادم. هنوز نون گیر نمیومد. هنوز هوا سرد بود. من همون پالتوی کهنهی پارسالم تنم بود. اما یه چیزی عوض شده بود. من دیگه از آدمی که پشت سرم تو صف ایستاده بود، نمیترسیدم. من دیگه نگران نبودم که اگه بلند حرف بزنم، کسی میره به گشتاپو خبر میده. من امروز، گرسنه بودم، اما یه گرسنهی آزاد بودم، نه گرسنهی برده!»
خیلی از کسایی که با دید منطقی و اقتصادی اتفاقای الانمون رو مشاهده میکنن، مخصوصا بعد از اتفاقی که دیروز افتاد (زدن تاسیسات پارس جنوبی) نگرانن که اگه زدن تاسیسات ادامه دار باشه، هزینهی این تغییر، اقتصادمون، خانوادههامون و آیندهمون رو تا سالها ویران کنه.
این ترس، کاملا انسانیه.
اما نباید یادمون بره، تو اون زیرزمین ذهنمون، اون چمدون کوچیک امید رو باید ببندیم. ما باید خودمون رو برای روز “بعد از طوفان” آماده کنیم.
ما داریم هزینهی بسیـار سنگینی میدیم، این مسیر پر از آوار و درد خواهد بود، اما وقتی گرد و خاک بخوابه، ما همون آدمهایی هستیم که بالاخره آزادیم تا روی پای خودمون، یه زندگی جدید رو از نو بسازیم..!
این دردها، این خفگیها و این استرسهایی که امروز داری میکشی، بیمعنی نیستن.
اینا تقلاهای پایانی ما برای رسیدن به اون «صبح روز بعد»ه. جایی که بالاخره، خیلی چیزا دوباره مال خودمون میشه..!
امیدوارم سال جدید، پر از خوشیهایی باشه که تلخی سالهای گذشته رو بشوره ببره!
عمیقا آرزو میکنم سال جدید سال تغییر بزرگ برای همهمون باشه.
از خودتون مراقبت کنین و شاد باشین!
زندگی کوتاهه، باید از این فرصت کوتاه استفاده کرد…
هر اتفاق و شرایطی یه فرصتی به ما میده که تمرین کنیم که انسان بهتری باشیم! در نهایت همینه که میمونه…
مرسی که تا آخر خوندین و همراه بودین.
اونور تقویم میبینمتون! 😉
پاینده باد جهان در صلح، شادمانی، و رهایی از رنج 💛
رضا.
مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
9 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
امکان ارسال نظر وجود ندارد.
اون چیزی که جبران نداره جان جوان هامون و عزیزامونه فقط از دست این جانی ها راحت شیم بقیه اش درست میشه
آره… یادشون گرامی…🖤
ممنون بابت آخرین نامهی ۱۴۰۴. امیدوارم سال جدید، پر از اتفاقای خوب باشه برای همهمون، و لبخند واقعی به لبمون بشینه بالاخره.
ممنون از شما!🙂🌹 باور دارم که همینطور خواهد شد..!
سلام
سال نو را به احوال نو آرزومندم
دو تا نامه آخر رو با هم خوندم
دلم میخواد گریه کنم، بلند !
داد بزنم
و کودکی بچه هایی ک دارن تو جنگ بزرگ میشن رو هوار بکشم .اشک میریزم برای مردانی که با یاد آوری حضورشون در جنگ ایران و عراق الان دیگه تحمل صدای پهباد و پدافند ندارن و گوشه اتاق مچاله میشن😢
حس دین و شرمندگی دارم برای تمام جان هایی که از دست رفتن 😭
این روزها میگذره اما خاطره این روزا تو قلب تاریخ ثبت میشه
واقعا فکر نمی کردم جزیی از تاریخ بشم🙃
ممنون که می نویسید و برامون منتشر می کنید.
با ارزش و کار آمد هست کارتون🙏🙏🙏
میفهمم حستونو…
فکر میکنم تازه بعد از تموم شدن این اتفاقا و سپری کردن این دوران خواهیم فهمید که چیا از سر گذروندیم…
ولی امید دارم که بعدش اوضاع بهتر خواهد شد!
عالی بود رضا جان ممنون بابت این متن حس غریبی داشت و چه نزدیک بود حس حال اون زمان با الان!
به امید اینکه زودتر بتونیم از زیرزمین بیایم بیرون و هوا رو یجور دیگه تنفس کنیم ! آخ از اون هوا که احتمال رقیق و سبکه! :)
یعنی الان برای ما «جَو زندگی» عوض شده؟ فکر نکنم!؟
نه هنوز! فعلا وسط جنگیم. به اون مرحله نرسیدیم هنوز..