سیزده به در – ۴۰۵
نامهی سیزدهم!
امروز سیزده به دره!
عه چه جالب! نامهی سیزدهم خورد به سیزده به در!😄 چه همزمانیِ جالبی!
روز سیزدهمِ امساله و هنوز اینترنت نداریم! هنوز جنگ ادامه داره. هنوز صدای جنگندهها و بمباران رو میشنویم.
پیشبینیها زیادن. هرکی یه چیزی میگه در مورد زمان تموم شدن جنگ و نحوهی تموم شدنش. ولی میدونین چیه..؟
امروز هیچ کدوم اینا مهم نیستن!
امروز سیزده به دره. هوا خیلی خوبه! آسمون تمیــــز… صاف… همه چی عالی… امروز باید بریم طبیعت. (به من باشه میگم هر روز! ولی امروز یه روز موجه و جا افتادهست.) باید بزنیم به طبیعت و اون ارتباطمون رو با روح طبیعت دوباره احساس کنیم.
فقط برای امروز!
استرسها و ترسها و نگرانیها رو بدیم به طبیعت. چه چیز بدی از دست میدیم؟! فقط یه روزه! فردا میتونیم دوباره بترسیم و نگران باشیم و …
این روزا خاطره میشن. کاری به تلخ و شیرینش ندارم. ولی چیزی که با قطعیت ۱۰۰٪ میدونم اینه که تموم میشه و بخشی از گذشتهی ما میشن.
یه روز این وسط به خودمون استراحت بدیم و تو طبیعت کیف دنیا رو ببریم. تجربه خوبی خواهد شد!
اما موضوع نامهی امروز این نیست. 😅
یه جمله از ناوال راویکانت خونده بودم که خیلی به دلم نشسته بود. اون توییتشو اسکرین شات گرفتم.
بیاین به این موضوع فکر کنیم…
خیلی از آدما اربابهای زیادی دارن.
خیلیا برای مدیرشون کار میکنن، برای مشتریهاشون، برای مامان باباشون، برای رفیقاشون، برای سوشال مدیا و حتی برای الگوریتم❗️
هر انتخابی که میکنن، با توقعات بقیه شکل میگیره. اینکه چی بپوشن، چی بگن، چی رو باور کنن، چی پست کنن. و …
تهش چی میشه؟ یه هویتِ تیکه پاره. اینجوری میشه که واسه همه زندگی میکنی، ولی هیچوقت واقعا واسه خودت زندگی نمیکنی.
ناوال میگه: «خدا رو تنها رئیس خودت کن»!
منظورش لزوما بحث مذهب نیست. منظورش آزادیه.
منظورش اینه که زندگیت رو با یه چیزی کوک کنی که عمیقتر از کَف و سوت بقیه، مقام و ثروت، یا ترندهای روز باشه. برای بعضیا، «خدا» یعنی همون ایمان. برای بعضیا، یعنی حقیقت، معنا، یا اصولی که موندگارن و کاری به نظر مردم ندارن.
خطرِ داشتن رئیسهای زیاد، خیلی زیرپوستیه. آدم تا دقیق نشه اصلا متوجهش نمیشه. وقتی هر تصمیمی میگیری فقط واسه اینکه دل یکی دیگه رو به دست بیاری، آروم آروم خودت رو گم میکنی..
شروع میکنی واسه مردم لباس پوشیدن، واسه تأیید گرفتن بقیه حرف زدن، واسه ترفیعهایی که اصلا برات مهم نیستن سگدو زدن، و دنبال هدفهایی دویدن که هیچ وقت هدف واقعی تو نبودن و آرامشی بهت نمیدن!
هر کدوم از این «رئیسها» تو رو به یه سمتی میکشن تا جایی که دیگه چیزی ازت نمیمونه. کلافه و بیقراری و همش داری ارزش خودت رو تو چشمای بقیه متر میکنی.
«خدا رو تنها رئیس خودت کردن»، یعنی رد کردن این چند تیکه شدن. یعنی انتخاب یه قطبنما، یه اصل والاتر، و سپردن فرمون به اون، اونم وقتی که دنیا داره از هر طرف میکشدت.
وقتی تنها رئیست میشه «خدا»، یهو سوالا عوض میشن. دیگه نمیپرسی: «بقیه خوششون میاد؟» بلکه میپرسی: «آیا این حقیقته؟ آیا کار درستیه؟ آیا این با کسی که من هستم جور درمیاد؟» اون سر و صدای بیرون کم میشه و جاش رو میده به یه صدای آرومتر و محکمتر که از درون میاد.
تضاد عجیبش اینجاست که وقتی خدمتگزار یه آرمان والاتر میشی (بدیهیه که منظورم آرمان انسانی و اخلاقیه)، تازه اون وقت آزاد میشی! دیگه بردهی هزارتا خواستهی ضد و نقیض نیستی.
انتقادها تکونت نمیدن. تعریف و تمجیدها هواییت نمیکنن.
سخت کار میکنی، اما نه از روی ترس. با جرات عمل میکنی، اما نه واسه خودنمایی.
اون موقع با قوانین خودت زندگی میکنی چون «رئیس» تو دمدمی یا موقتی نیست. یه چیز بینهایته.
اسمش رو بذار خدا. بذار حقیقت. بذار معنا.
هر اسمی که روش بذاری، اصلش یکیه: ذهنت رو به یه چیز ابدی وصل کن.
وقتی این کارو بکنی، از دیکتاتوری ترندها و انتظارات بقیه رها میشی. دیگه هیچچیز کوچیکتر از ارزشهای والات، نمیتونه بهت دستور بده.
اینم یه راه آزادی هست. حاضری یه مدت تستش کنی؟!
مرسی که خوندی!
امیدوارم امروز حسابی خوش بگذره و بتونی یکمی از آشفتگیهای این روزا جدا بشی…
نامههای قبلی رو میتونی از اینجا بخونی.
و اگه این اولین نامهای هست که میخونی، بیا اینجا تا هر هفته نامهها رو مستقیم برات ارسال کنم!
و
اگه چیز مفیدی از این نامه گرفتین، لطفا برا دوستاتون هم بفرستینش! 🌹
پاینده باد جهان در صلح، شادمانی، و رهایی از رنج🤍
رضا.
مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
4 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
امکان ارسال نظر وجود ندارد.
درود و سپاس از وقتی که میذارین برای هدایت ما، راستش من با این که ۳۸ سالم شده ولی نتونستم طبق انتظارات خوانواده و جامعه که انتظار دارن تا الان یک کار خوب ،خونه و ماشین داشته باشم و ازدواج کرده باشم و مستقل باشم پیش برم و هیچ کدوم از اینها رو ندارم و مجردم و با پدر و مادر زندگی میکنم با یک شغل خیلی معمولی، به خطر همبن دایما به خودم سرکوفت میزنم و احساس شکست و پوچی میکنم، حتی چند وقته میخام یک خونه کوچک اجاره کنم و واسه خودم تنها زندگی کنم طبق برنامه خودم واز پدر و مادر جدا بشم ولی میترسم از پسش برنیام و کلا ادم ترسویی شدم و صبح تا شب یک زندگی تکراری دارم، چه کار کنم دایره امن خودم رو بشکنم و شجاع بشم و بر ترسای خودم تو زندگی غلبه کنم ، طوری که از خودم بدم نیاد و به خودم افتخار کنم؟
درود بهروز جان امیدوارم حالت خوب باشه. ارادت دارم من در حدی نیستم که کسی رو هدایت کنم.. صرفا دارم بلند فکر میکنم..
در مورد شرایطت، کاملا درک میکنم. ولی بخش مهمی از این داستان تقصیر تو نیست! ببین ما تو شرایط عادی زندگی نکردیم.. شما دوران کودکیت تو مدارسی بودی که شبیه اردوگاه نظامی بودن. موقع کنکور با سیل بزرگی از داوطلبان رقابت میکردی. تو موقعیتهای شغلی هم همینطور. کلی فارغالتحصیل که وارد فاز بعدی زندگی و پیدا کردن شغل شده بودن. یکی از شروط مهم ازدواج هم پول هست که این هم به شغل و منبع درآمد وابستهست. و همینطور تا الان که جنگه…
میخوام بگم اینطور نیست که فکر کنی همش تقصیر توعه! یه بخشیش به تصمیمات خودت برمیگرده طبیعتا، اما محیط هم تاثیرش کم نبوده!
الان هم دیر نیست! اینطور نیست که زمان شکوفاییت گذشته باشه و این حرفا.. اصلا اینطور نیست! اتفاقا خیلیا بعد از ۴۰ زندگیشونو ساختن! کلا مسیر زندگیشونو عوض کردن!
الان کلی تجربه داری کلی راه درست و اشتباه رو میشناسی که میتونی بر اساس اون تجربه ها ادامه مسیر رو بسازی!
هیچ دلیلی نداره که از خودت بدت بیاد!
خیلی خوشحالم که با این وبسایت و این نامه ها آشنا شدم، امروز در اوج ما امیدی و پوچی و خستگی و بی حوصلگی و بیحسی بودم که با خوندن چند تا از نامه ها و مطالب این سایت بعد مدتی طولانی حال خوبی رو حس کردم، امیدوارم بهترین ها براتون اتفاق بیوفته، ممنون که تو این روز های سخت اینطوری به آدما کمک میکنین🌱🤍
خوندن پیامتون خیلی خوشحالم کرد! دم شما گرم که وقت گذاشتین و خوندین. امیدوارم این روزها سریعتر سپری شن و روزهای بهتر رو ببینیم و زندگی کنیم!