۲۱. وقتی دیگه هیچ امید و انگیزه‌ای باقی نمونده

چطوری رفیق؟ خوبی؟

یه چیزی هست که این روزا زیاد می‌بینم. شاید شمام ببینی!

آدمایی که قبلا کلی برنامه داشتن، دیگه برنامه‌ای ندارن.

آدمایی که برای آینده هیجان داشتن، حالا حتی حوصله فکر کردن به ۲ روز بعد رو هم ندارن.

کسایی که قبلا کتاب می‌خوندن، یاد می‌گرفتن، هدف داشتن، حالا فقط وقتشونو میگذرونن و هیچ کار خاصی نمیکنن..

شاید خودتم اینو تجربه کرده باشی.

شاید چند ماه پیش هنوز امید داشتی که اوضاع بهتر بشه.

اما بعد اتفاق پشت اتفاق اومد…

خبر پشت خبر. فشار پشت فشار..

انگار زندگی فقط بلد بود ضربه بعدی رو از یه زاویه جدید بکوبه!

و کم‌کم دیگه خیلیا بی حس شدن.

دیگه نه خیلی ناراحت میشن.

نه خیلی خوشحال.

نه خیلی امیدوار.

نه حتی خیلی ناامید!

فقط یه جور خستگی عمیق.

یه جور بی‌حسی.

بعضیا فکر می‌کنن این نشونه ضعفه! نشونه اینه که پاشیدیم!

اما واقعیت چیز دیگه‌ایه..

چند سال پیش دانشمندها مغز آدمایی رو بررسی می‌کردن که مدت طولانی تحت فشار و استرس شدید بودن. کسایی که کامل داغون شده بودن.

یه چیز جالبی کشف شد:

مغز وقتی احساس کنه خطر تموم نمی‌شه، کم‌کم حالت عادی خودش رو خاموش می‌کنه!

بخشی که رویا می‌سازه، برنامه‌ریزی می‌کنه، امیدوار می‌شه و به آینده فکر می‌کنه، آروم آروم میره تو حالت خواب!

چرا؟

چون مغز تمام انرژی خودش رو گذاشته روی یه هدف:

«زنده موندن.»

برای همین خیلیا این روزا نمی‌تونن روی کتاب / دوره تمرکز کنن.

نمی‌تونن تصمیم بگیرن.

نمی‌تونن مثل قبل انگیزه پیدا کنن.

مشکل این نیست که اراده‌شون از بین رفته یا تنبل شدن یا چنین چیزایی..

مشکل اینه که مغزشون فکر می‌کنه وسط میدان جنگ ایستاده! این موضوع مدت زیادیه که برای ما وجود داشته. اما الان شدیدتر از همیشه‌ست!

اما داستان فقط به مغز ختم نمی‌شه.

روان انسان هم مکانیزم‌های عجیبی برای بقا داره.

کارل یونگ یه جمله قشنگ داشت.

می‌گفت وقتی بیرون از ما بیش از حد تاریک می‌شه، روان ما شروع می‌کنه به ساختن پناهگاه‌های درونی!

گاهی این پناهگاه خودش رو به شکل بی‌حسی نشون میده.

گاهی به شکل فاصله گرفتن از آدما.

گاهی به شکل خواب زیاد.

گاهی به شکل خیره شدن ساعت‌ها به گوشی بدون اینکه واقعا چیزی ببینی.

انگار روانت کلا تعطیل شده! دیگه اون کارکرد ثابقشو نداره!

برای همین اگر این روزها حس می‌کنی آدم سابق نیستی، شاید مسئله این نیست که خودت رو گم کرده باشی.

شاید فقط بخش‌های مهم و لطیف وجودت موقتا پنهان شدن…

امیدت.

اشتیاقت.

اعتمادت.

همون بخش‌هایی که بیشترین آسیب رو دیدن…

اما اینجا یه سوال مهم پیش میاد!

اگه الان مغز و روان دارن فقط برای بقا کار می‌کنن، چطور می‌شه دوباره به زندگی برگشت؟

اینجا خیلیا اشتباه می‌کنن.

فکر می‌کنن باید انگیزه پیدا کنن.

باید مثبت فکر کنن.

باید خودشون رو مجبور کنن که دوباره مثل قبل بشن.

اما ذهن زخمی با فشار بیشتر درمان نمی‌شه!

ذهن زخمی اول از همه به امنیت نیاز داره.

به همین دلیل هزاران سال قبل از اینکه روان‌شناسی مدرن به وجود بیاد، بعضی سنت‌های قدیمی روی یه چیز خیلی ساده تمرکز کرده بودن:

فقط نشستن!

نه برای جذب ثروت.

نه برای فرار از واقعیت.

نه برای ساختن دنیای خیالی.

فقط نشستن.

فقط نفس کشیدن.

فقط چند دقیقه «بودن».

تو سنت ذن به این تمرین میگن «ذاذن».

ظاهرش خیلی ساده‌ست.

اما اتفاقی که تو تمرین میوفته خیلی عمیق‌تر از این حرفاست…

هر بار که می‌شینی و چند دقیقه بدون فرار کردن کنار خودت می‌مونی، داری به مغزت یه پیام می‌فرستی:

«الان امنی.

همین الان.

در این لحظه. همه چی امنه!»

و مغزی که ماه‌ها در وضعیت هشدار بوده، کم‌کم یادش میاد که همیشه قرار نیست بجنگه.

در کنار اون، یه تمرین قدیمی دیگه هم وجود داره که اخیرا تمرکزمو گذاشتم روی این!

تمرینی به نام «مِتّا».

تمرین مهربانی.

چون یکی از اولین چیزهایی که فشارهای طولانی از آدم می‌گیرن، عشق بی قید و شرط به خودشه.

چون تو شرایط وخیم کم‌کم شروع می‌کنی به سرزنش کردن خودت.

که چرا قوی‌تر نیستی.

چرا بیشتر تلاش نمی‌کنی.

چرا مثل قبل نیستی. و …

در حالی که شاید بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به شفقت احتیاج داری.

نه ترحم. نه دلسوزی!

فقط کمی عشق واقعی!

همون عشقی که اگر دوست نزدیکت این شرایط رو داشت، بدون فکر نثارش می‌کردی.

و جالبه که تحقیقات جدید علوم اعصاب هم همین رو نشون میدن.

دانشمندای هاروارد دیدن که فقط چند هفته تمرین منظم مدیتیشن می‌تونه ساختار فیزیکی مغز رو تغییر بده!

مرکز ترس آروم‌تر میشه.

و بخش‌هایی که مسئول آرامش، تمرکز و تصمیم‌گیری هستن دوباره قوی‌تر میشن!

دنیا همون دنیاست. مشکلات سر جاشونن.

اما تو یاد گرفتی که وسط طوفان، یه نقطه امن درون خودت بسازی.

و به نظرم این همون چیزیه که خیلی از ما الان بهش نیاز داریم!

نه اینکه وانمود کنیم همه‌چیز خوبه.

یا اینکه دردها رو انکار کنیم. یا چشم‌هامون رو روی واقعیت ببندیم.

نه!

اگه این روزا خسته و ناامیدی و انرژیت همیشه پایینه و ذهنت درگیره و هزارتا چیز دیگه،

شاید مغز و روانت دارن تمام تلاششون رو می‌کنن که تو رو از یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگیت عبور بدن!

و شاید فعلا لازم نباشه کارای بزرگی بکنی!

شاید فقط کافیه امروز چند دقیقه بشینی.

نفس بکشی.

و با خودت مهربون باشی و به خودت عشق بی قید و شرط بدی!

و همین، اولین قدم برای برگشتن به زندگیه!

چیزای خیلی بیشتری میشه در این مورد گفت. ولی برای این نامه، همین کافیه.

با خودت مهربون باش.. همه چیزای بدی که میگی هستن، منم مثل تو دارم تجربشون میکنم.

اما به خودت سخت نگیر. استرس مزمن علاوه بر اینکه زندگیتو نابود میکنه، میتونه دچار بیماریهای خود ایمنی هم بکندت..

سخت نگیر رفیق! میگذره.

مرسی که خوندی.

آخر هفته خوبی داشته باشی.

ارادتمند،

رضا.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا ایمیلتون رو وارد کنید
دانلود فایل