حافظ تو دوران تاریکی بود…
نامهی دهم!
خب بلاخره دو رقمی شد عدد نامهها! 😄
امیدوارم حالتون خوب باشه و روحیههاتون بالا باشه. (اگه اینطور نباشه برام بنویسین)
معمولا وقتی داستان مشاهیرمون رو میخونیم، فکر میکنیم دوران طلایی شعر و هنر ایران، تو یه فضای آروم و گل و بلبل سپری شده.
اما واقعیت اینه که یکی از خفهکنندهترین، تاریکترین و ریاکارانهترین دوران تاریخ ما، دقیقا همون زمانی بود که حافظ داشت تو شیراز نفس میکشید..!
جالبه نه؟
بعد از دورهی نسبتا آروم شاه ابواسحاق، حاکمی روی کار اومد به اسم «امیر مبارزالدین».
این آدم تجسم واقعی خشکمغزی، ریاکاری و سرکوب بود. مبارزالدین خودش تو جوونی یه آدم بیبند و بار و خونریز بود، اما وقتی به قدرت رسید، یهو توبهی مصلحتی کرد و لباس دین پوشید.
تو شیراز اون زمان، محتسبها (پلیسهای امنیت اخلاقی اون دوران) تو هر کوچه خیابونی ریخته بودن.
درِ میکدهها پلمپ شد، شادی قدغن شد، و هر کسی که نشونی از آزادی میداشت یا شلاق میخورد یا به زندان میافتاد…
خود مبارزالدین با دست خودش آدمها رو سر میبرید تا زهر چشم بگیره.
فضای شیراز یه قبرستون بزرگ روانی شده بود. یه شهر افسرده که توش هیچکس جرات نمیکرد حتی تو خلوت خونهش بلند بخنده، چون همه جا پر خبرچین بود.
حافظ تو همین شهر بود.
جوونی بود که داشت میدید چطور قشنگترین سالهای زندگیش و عمر همنسلهاش داره زیر سایهی این حاکم خشن و ریاکار تباه میشه.
حافظ نمیتونست شمشیر بکشه و بره به جنگ لشکر مبارزالدین. اما اون سلاحی داشت که از هر چیزی قویتر بود: عشق و کلمات.
تو اوج خفقان، تو روزهایی که همه از ترس محتسب سرشون تو یقهشون بود، حافظ شروع کرد به سرودن.
شعرای حافظ مرثیه و ناله نبود. بیشتر شعرای اون دورانش «تمسخر قدرت» بود.
یه جا نوشت:
“محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد / قصه ماست که در هر سر بازار بماند”
حافظ دست گذاشت روی نقطهی ضعف اون سیستم، یعنی ریاکاریشون.
ایشون فهمیده بود که این آدمهای خشکمغز، چقدر از درون فاسدن. برای همین کلمهی “رند” و “خرابات” که تو اون زمان فحش محسوب میشدن رو تبدیل کرد به نماد آزادگی!
حافظ بزرگوار به مردم شیراز میگفت: این کسانی که لباس تقوا پوشیدن و به شما زور میگن، خودشون تو خلوت کارهای دیگهای میکنن. ازشون نترسید، اینا فقط یه مشت دروغگوی توخالین.
دردی که حافظ میکشید، درد کمی نبود..
اینو از بعضی اشعارش میشه فهمید. مثلا این بیتو ببینین:
“دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند / پنهان خورید باده که تعزیر میکنند!”
(یعنی میدونید سازها دارن چی میگن؟ میگن پنهانی شادی کنید، چون اگر بفهمن، شلاقتون میزنن).
این داستان برا خیلیا آشناست… اینکه برای کوچیکترین دلخوشیها باید پنهان میشدی و درها رو میبستی تا کسی صدای خندهت رو نشنوه.
حافظ هیچ وقت تسلیم این سیاهی نشد.
امید رو مثل یه بذر کوچیک تو دل کلماتش کاشت. اون میدونست که هیچ سیستم مبتنی بر ریا و زوری نمیتونه تا ابد دوام بیاره.
و همینطور هم شد. حکومت خشن امیر مبارزالدین، از درون پوکید.
پسرای خودش که از ظلمش به ستوه اومده بودن، علیهش شورش کردن، کورش کردن و به زندان انداختنش.
وقتی خبر سقوط مبارزالدین تو شیراز پیچید، حافظ یکی از شاهکارهای تاریخ رو سرود. شعری که بوی رهایی و نفس تـــازه ازش میباره:
“سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش / که دور شاه شجاع است، می دلیر بنوش!
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند / هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش!”
اون جایی که حافظ میگه «گذشت اون زمان که آدم حسابیا مجبور بودن از ترس، بغل دیوار راه برن و هزار حرف تو دلشون باشه اما نتونن لب وا کنن». اون لحظه جاییه که یه روح تازهای به شیراز دمیده شد…
همه جا کم کم بوی زندگی گرفت و چه شعرهایی در وصف شیراز زیبا و مردم زیباترش سروده شدن…
هیچ وقت نباید این حقیقت رو فراموش کنیم که توی این بُعد از هستی، هـــیــــچ چیزی همیشگی نیست!
مرسی که تا آخر خوندین.
امیدوارم تو نامهی بعدیم حالتون از الان بهتر باشه!
پاینده باد جهان در صلح، عشق، و رهایی از رنج🤍
رضا.
مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
4 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
امکان ارسال نظر وجود ندارد.
درود ،عالی بود ، اگر امکان داره یک پادکست یا مقاله در مورد نقش آنتروپی در زندگی و راههای غلبه بر اون تهیه کنید،ممنون
درود، مرسی از کامنت پر مهرتون. قبلا در موردش هم نوشتم هم پادکست ساختم منتها متاسفانه هر دو پلتفرم فیلترن و نمیشه بهشون دسترسی داشت الان 😄 اما اینو بخونین به این موضوع مرتبطه👌
به امید روزی که ما هم دلیرانه مِی بنوشیم!
آمین