بذار در اشتباه بمونن

زمان خواندن: ۱۲ دقیقه

0
ارسال در تلگرام
 چرا نباید آدمهایی رو که نمیخوان اصلاح بشن، تصحیح کنیم؟
ما اغلب عمیقا درگیر این هستیم که حق با بقیه هست یا نه.
و خب.. بخوایم روراست باشیم، وقتی میشنویم مردم درباره موضوعاتی مثل تاریخ، سیاست، روانشناسی یا فرهنگهای مختلف چرندیات محض تحویل میدن، خیلی سخته که جلوی خودمون رو بگیریم و حرفشون رو اصلاح نکنیم.
به هر دلیلی، دلمون میخواد درستش رو بدونن. میخوایم بدونن و بفهمن که واقعیت ماجرا از چه قراره!
اما همونطور که احتمالا خیلی از ماها تجربه کردیم، آدمهایی که اشتباه میکنن اغلب اصلا دلشون نمیخواد کسی تصحیحشون کنه. و وقتی تلاش میکنیم این کار رو بکنیم، نسبت به اطلاعاتی که باورهاشون رو به چالش میکشه، بی تفاوت یا حتی کلافه و عصبی به نظر میرسن. انگار اصلا نمیخوان نظرشون عوض بشه و حقیقت ماجرا ذره ای براشون اهمیت نداره.
این وضعیت واقعا کلافه کننده است. مخصوصا وقتی که به صورت گله‌ای میان، همه یه اطلاعات غلط یکسان رو طوطی وار تکرار میکنن، و با هر چیزی که باورهای قطعیشون رو به چالش بکشه دشمنی میکنن یا بهش برچسب زرد و چنین چیزایی میزنن. درست انگار توی نسخه ایدئولوژیک خودشون از غار افلاطون زندانی شدن!
چرا آدمها اینجوری رفتار میکنن؟
چرا اینقدر روی اعصابن؟
و چطور باهاشون برخورد کنیم بدون اینکه بذاریم برن رو مخمون و آرامشمون رو به هم بزنن؟

چرا حس میکنیم باید بقیه رو اصلاح کنیم؟

ما انسانها، در مجموع، تشنه حقیقتیم. میخوایم بدونیم چرا چیزها به این شکلی که هستن وجود دارن. میخوایم بدونیم چرا اینجاییم، چرا آدمهای اطرافمون اینطوری رفتار میکنن، یا اینکه آیا عزیزانمون باهامون روراست هستن یا نه. میخوایم بدونیم سیاستمدارا تو چه کارین، آیا پشت پرده مشغول یه کار بودار و مشکوکن. میخوایم بدونیم یه چیزی واقعیه یا ساخته هوش مصنوعیه، و اینکه یه نفر اصیله یا فیک.
ما در کل جویندگان حقیقت هستیم و همیشه دنبال جواب میگردیم تا از دنیایی که مدام در حال تغییره و گاهی دست نیافتنی به نظر میرسه، سر دربیاریم.
اینکه آیا اصلا میتونیم یه روزی به «حقیقت مطلق» برسیم یا نه، خب یه بحث فلسفیه. ولی حداقل میتونیم با کمک گرفتن از چیزهایی مثل شواهد تجربی، مشاهده دقیق و استدلال درست، تا جای ممکن بهش نزدیک بشیم. و اگه برای حقیقت ارزش قائلیم، بهترین کاری که از دستمون برمیاد اینه که باورهامون رو بر اساس شواهد موجود آپدیت و تنظیم کنیم!
با این حال، به نظر نمیرسه مردم همیشه علاقه زیادی به این کار داشته باشن.
ما با آدمهایی روبرو میشیم که با اعتماد به نفس کامل ادعاهایی رو مطرح میکنن که کمترین مدرکی پشتش نیست، داده هایی که خلاف نظرشونه رو خیلی راحت رد میکنن، یا به منابع و آدمهایی تکیه میکنن که صرفا همون چیزهایی رو میگن که خودشون دوست دارن بشنون و باورهای قبلیشون رو تایید میکنن. اونها کاملا متقاعد شدن که نسخه خودشون از واقعیت، عین حقیقته و هیچکس هم نمیتونه خلافش رو بهشون بگه!
این قضیه فقط تو دیدگاههای سیاسی نیست، تو زندگی روزمره هم پره.. پدر و مادرهایی رو میبینیم که سفت و سخت منکر اشتباهاتشون میشن و مشکلات بچه هاشون رو میندازن گردن چیزهایی مثل ژنتیک، به جای اینکه سهم خودشون رو توی ماجرا گردن بگیرن.
پارتنرهایی رو میبینیم که حاضر نیستن قبول کنن رابطه به خاطر حرف نزدن و ارتباط برقرار نکردن اونها به سراشیبی افتاده، و در عوض کل تقصیرها رو میندازن گردن «دراماتیک بودن» ما.
و هر وقت روایت اونها از اتفاقاتی که افتاده رو به چالش میکشیم، اصلا به نظر نمیرسه تمایلی به گوش دادن واقعی داشته باشن. نیازی به گفتن نیست که این کار چقدر میتونه عمیقا فرسایشی و کلافه کننده باشه. و همینطور میتونه به یک منبع عمیق از کینه و دلخوری تبدیل بشه.
خب، چرا تحمل کردن آدمهایی که تابلوئه دارن اشتباه میکنن و حقایق واضح رو انکار میکنن انقدر سخته؟
حدس میزنم دلایل مختلفی داره.
شاید به خاطر اینه که ما از بی انصافی و بی عدالتی بدمون میاد. شاید هم به خاطر اینه که اونها رو به چشم یک تهدید میبینیم. نه فقط برای خودمون یا کسایی که برامون مهمن، بلکه برای کل جامعه. بعضی از باورهای غلط واقعا خطرناکن، اونا میتونن جاده صاف کنِ بی عدالتی و رنج باشن.
بنابراین، وقتی باورهای غلط باعث میشن مردم از حرکت‌های غیرانسانی حمایت کنن، ما دیگه صرفا با یک اختلاف نظر ساده طرف نیستیم. ما با آدمهایی طرفیم که دارن چرندیات رو قبول میکنن تا به ظلم و جهل مشروعیت بدن!
و دقیقا به همین خاطر، ممکنه به این شک بیفتیم که آدمهایی که با میل خودشون دو دستی به یه سری باورهای خاص میچسبن (مثلا این ایده که بعضی نژادها یا گروه‌های انسانی ذاتا پست ترن یا لایق حقوق کمتری هستن)، کلا آدمهای خیلی خوب، همدل یا خوش نیتی نیستن. و این باورهای سفت و سختشون داره یه چیزی رو درباره ذات واقعیشون لو میده. و دقیقا برای همینه که عصبانیمون میکنن، و حس میکنیم وظیفه داریم جلوشون دربايم و بهشون واکنش نشون بدیم.
این میشه که میریم تو اینترنت و سعی میکنیم توی بخش کامنتها ادبشون کنیم، بهشون درس بدیم، ثابت کنیم اشتباه میکنن، دیدگاههاشون رو مسخره کنیم یا دست ادعاهاشون رو رو کنیم.
اما به هر دلیلی، اونها اصلا قانع بشو نیستن!
حتی ممکنه تهش باعث بشیم گاردشون بسته تر بشه و بیشتر باهامون لج کنن. واکنش تند ما گاهی وقتها حتی باورهاشون رو قویتر میکنه، چون خشم ما رو به عنوان مدرکی تفسیر میکنن که نشون میده «حقیقت» خیالی اونها داره دشمن رو میسوزونه، و در نتیجه حتما دست روی نقطه درستی گذاشتن!
بنابراین، جنگیدن یه جورایی بی فایده‌ست. قانع کردن یه نفر به اینکه اشتباه میکنه و وادار کردنش به اینکه باورهاش رو بر اساس منطق و شواهد آپدیت کنه، فقط وقتی جواب میده که طرف مقابل پذیرش داشته باشه. متاسفانه، خیلی از این جماعت اصلا پشیزی براشون مهم نیست.
چرا اینطوریه؟
خب، فیلسوف معروف، آرتور شوپنهاور توضیح جالبی برای این قضیه داشت. اون مشاهده کرد که آدمهایی که وارد بحث و جدل میشن، اغلب علاقه چندانی به فهمیدن حقیقت ندارن… چون یه چیز دیگه داره اونها رو جلو میبره.

بحث اصلا سر حقیقت نیست

شوپنهاور نکته جالبی رو درباره آدمهایی که با هم بحث میکنن متوجه شد.
اغلب، هدف اونها رسیدن به حقیقت نیست، بلکه صرفا «برحق بودن» است. و به محض اینکه «بردن» تبدیل به هدف بشه، ممکنه به هر جور کلک و حقه غیراخلاقی متوسل بشن تا از موضع خودشون دفاع کنن.
با این حال، شوپنهاور کشف کرد که این حقه ها و طفره رفتنهایی که مردم استفاده میکنن معمولا همیشه یکسانن و خیلی راحت میشه تشخیصشون داد.
برای همین، یه رساله به شدت طعنه آمیز از یادداشتهاش درباره چیزی که بهش میگفت «دیالکتیک مجادله ای» (Eristic Dialectic) جمع آوری کرد، که امروزه بیشتر با اسم «هنر همیشه برحق بودن» چاپ میشه.
کتابی شامل سی و هشت روش برای شکست دادن حریف در یک مناظره، از حمله شخصی (ترور شخصیت کردن) و پریدن وسط حرف طرف گرفته، تا منحرف کردن بحث و عصبانی کردنِ عمدیِ حریف.
حالا میتونیم از خودمون بپرسیم: بحث کردن با آدمهایی که فقط میخوان بحث رو ببرن چه فایده ای داره؟ کشتی گرفتن با یک خوک چه سودی داره؟
جواب: هیچی.
یا همونطور که شوپنهاور میگه:
هیچوقت با عقیده هیچ انسانی نجنگ؛ چرا که حتی اگر به اندازه عمر نوح هم زندگی کنی، باز هم وقت کم میاری تا تمام چیزهای پوچ و مسخره ای رو که بهشون باور داره براش اصلاح کنی.
— آرتور شوپنهاور، مقالات آرتور شوپنهاور: اندرزها و پندها، ۳.۳۸
و با این حال، خیلی از ماها نمیتونیم جلوی خودمون رو بگیریم که تلاش نکنیم 😄 چه با غذا دادن به ترولها توی کامنتهای اینترنتی، و چه با افتادن تو تله خشمِ (Rage-bait) اون عمو یا دایی ای که وسط جشن تولد یه بچه، به هر دلیلی فکر کرده اونجا بهترین مکان برای مناظره سیاسیه! و قبل از اینکه به خودمون بیایم، ساعتها از زمان باارزشمون روی کره زمین رو حروم کردیم.
فکر میکنم یکی از دلایلی که میذاریم تمام این خوکهای معروف وسوسه مون کنن و ما رو بکشن وسط گل و لای اینه که یادمون میره یه نکته خیلی مهم رو درباره «محدودیتهای قدرتمون» در نظر بگیریم.
بیا یه نگاهی بهش بندازیم.

تو نمیتونی به زور چیزی رو تو کله کسی فرو کنی

هر چقدر هم که دلمون بخواد بقیه بفهمن دارن اشتباه میبینن، استدلالهاشون پر از ایراده و باورهاشون غلطه… اینکه یه نفر نظرش رو درباره یه موضوعی عوض کنه یا نه، در نهایت دست ما نیست. نمیخوام اون اصل معروف رواقیون یعنی «دوگانگی کنترل» (تفکیک چیزهایی که دست ماست از چیزهایی که دست ما نیست) رو اونقدر تکرار کنم که حوصله ات سر بره، اما این اصل یک بار دیگه ثابت میکنه که تیکه حکمت به درد بخوریه برای اینکه بشینیم و فکر کنیم واقعا داریم زورمون رو سر چی میزنیم.
فرض کن داریم سعی میکنیم دست یه کاربر ناشناس رو توی بخش کامنتهای یه ویدیوی اعتراضی رو کنیم. توی همچین تلاشی، ما معمولا دو تا کار میکنیم. اول، هدفمون اینه که بهترین استدلال متقابل ممکن رو بسازیم تا ادعاهای این آدم رو رد کنیم. دوم، سعی میکنیم این غریبه نامرئی رو قانع کنیم که داره اشتباه میکنه! امیدواریم استدلال ما باعث بشه اشتباهش رو ببینه و ترجیحا بهش اعتراف کنه و طرز فکرش رو اصلاح کنه.
حالا، از دیدگاه رواقی، مورد اول تا حد زیادی در کنترل ماست. اما مورد دوم، مطلقا دست ما نیست. ما میتونیم بهترین، قویترین و کاملترین استدلالی رو که در کل تاریخ بشر درباره اون موضوع خاص نوشته شده ارائه بدیم، اما این هنوز هیچ تضمینی نمیده که آدمهایی که داریم سعی میکنیم قانعشون کنیم، نظرشون رو عوض کنن.
اگه ما با این واقعیت کنار اومده باشیم و اوکی باشیم، هیچ مشکلی نیست. ولی خیلی از مردم باهاش اوکی نیستن. اونا فقط نمیخوان یه استدلال خوب ارائه بدن. اونا میخوان ذهن طرف مقابل رو هم عوض کنن، و از نظر عاطفی روی این نتیجه سرمایه گذاری میکنن و بهش وابسته میشن. انگار باور دارن که اگه به اندازه کافی با خوک کشتی بگیرن، خوکه ممکنه در نهایت تبدیل به یه اسب اصیل و زیبای عربی بشه!
و وقتی این اتفاق نمیفته، تهش فقط کلافه، ناامید و شکست خورده میشن.
وقتی بیش از حد به باورها و نظرات معیوب مردم اهمیت میدیم – چه دوستامون باشن، چه والدین، همسر یا آدمهای بی نام و نشان توی اینترنت – خودمون رو توی موقعیتی قرار میدیم که اونها خیلی راحت میتونن روی ما تاثیر بذارن.
و از اونجایی که رومون تاثیر میذارن، ممکنه برنجیم، حس کنیم مجبوریم یه کاری بابتش بکنیم، یا حتی عصبانی بشیم. مخصوصا وقتی میفهمیم که نمیتونیم تغییرشون بدیم. با این کار، داریم قدرت عظیمی به این آدمها میدیم تا روی ما تسلط داشته باشن: روی احساساتمون، افکارمون و رفتارهایی که در ادامه از ما سر میزنه.
ما در برابر «طعمه خشم» (Rage bait) آسیب پذیر میشیم. آدمهایی که از تحریک کردن بقیه لذت میبرن، خیلی راحت میتونن آتیشمون بزنن، چون میدونن ما از طرز فکر و حرفهاشون اذیت میشیم و اونها هم صرفا از دیدن بهم ریختگی ما کیف میکنن. بعضیا دیگه ما رو میکشن وسط بحث، فقط و فقط با این نیت که توی مناظره شکستمون بدن و ایگوی خودشون رو باد کنن. توی موارد دیگه هم ممکنه از باورهای آدمهای نزدیک زندگیمون اذیت بشیم.
اما واقعا چه کاری از دستمون برمیاد؟
مردم همونجوری که دلشون میخواد فکر میکنن و هر چی بخوان میگن. به قول رواقیون، خیلی به نفعمونه که چیزی رو که در کنترلمون نیست رها کنیم و توجهمون رو بذاریم روی چیزی که دست خودمونه.

بذار در اشتباه بمونن

من نمیگم هیچوقت نباید اشتباه کسی رو تصحیح کنیم. حرف زدن و دفاع کردن از چیزی که درسته میتونه کار خوبی باشه. از دیدگاه رواقی، بسته به نقش و مسئولیتهایی که داریم، حتی ممکنه وظیفه اخلاقی ما باشه که صدامون رو بلند کنیم و از عدالت و درستی دفاع کنیم. وقتی یه چیز واقعا مهم وسطه و در خطره، بهتره که ساکت نمونیم.
با این حال، اگه با خودمون صادق باشیم، توی خیلی از موارد، تلاش برای تغییر دادن ذهن آدمهایی که خودشون نمیخوان تغییر کنن، اصلا ارزش وقت گذاشتن رو نداره!
به گفته شوپنهاور، بهتره توی گفتگوها هم از تصحیح کردن اشتباهات مردم خودداری کنیم؛ «چون رنجاندن مردم کار بسیار ساده ای است، اما اصلاح کردنشان اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار است.»
بنابراین، هر وقت میشنویم یکی از والدینمون دوباره داره گذشته رو تحریف میکنه، یا اون عمو و دایی داره دیدگاههای سیاسی مسخره اش رو میپرونه، یا اون آدم ساده لوح و نادون رو توی بخش کامنتها میبینیم که داره فریب یه رویافروش رو میخوره، میتونیم خیلی ساده به حال خودشون رهاشون کنیم.
بذار تو اشتباه بمونن. تصحیحشون نکن. بذار نادون بمونن! بذار چرند بگن.
یا همونطور که شوپنهاور گفت:
اگر از شنیدنِ اتفاقیِ اظهارنظرهای پوچ و مسخره دو نفر که با هم گفتگو میکنند کلافه شدی، باید تصور کنی که داری به دیالوگ دو تا دلقک و احمق در یک نمایش کمدی گوش میدهی.
— آرتور شوپنهاور، مقالات آرتور شوپنهاور: اندرزها و پندها، ۳.۳۸
همیشه آدمهای احمق وجود داشتن و در آینده هم هیچ کمبودی از نظر تعدادشون نخواهیم داشت.
داشتنِ مغز، به هیچ وجه تضمینی برای این نیست که بلدیم چطور ازش استفاده کنیم.
نادانی هیچ حد و مرزی نمیشناسه، و هیچ مقطعی در تاریخ وجود نداشته که گونه ما از این ظرفیتِ ظاهرا بی نهایتش برای حماقت، خالی بوده باشه. از این نظر، حماقت برای ما به اندازه داشتن دست و پا طبیعیه. میتونیم باهاش بجنگیم، اما هیچوقت نمیتونیم ریشه کنش کنیم.
پس، به طرز جالب و کنایه آمیزی، در بسیاری از موارد، پذیرفتن اینکه نادانی بخشی از طبیعت بشره و صرفا رها کردنش به حال خودش، در واقع عاقلانه ترین انتخابه.
مرسی که تا آخر خوندی!
ارادتمند،
رضا.

من سعی می‌کنم کارم رو تمیز نگه دارم و هیچ اسپانسرشیپی رو تاحالا قبول نکردم. برندای بزرگی مثل کاله و پاسارگاد و ... درخواست اسپانسری دادن که نپذیرفتم. چون نمیخوام روح کارم رو بفروشم.

بنابراین تمام کار من توسط شما خواننده‌ها ساپورت میشه. اگه دوست دارین سهمی تو حمایت این کار (و پادکست) داشته باشین میتونین از طریق دکمه‌ی زیر حمایت مالی کنین! هیچ اجباری نیست و این صرفا یک درِ باز هست!

همین که هستین برای من بسیار ارزشمنده.

حمایت مالی

نظرها

نظر شما