تاثیر باورهای محدود کننده

تاثیر باورهای محدود کننده

تاثیر باورهای محدود کننده

در این مقاله تاثیر باورهای محدود کننده روی موفقیت شما رو بررسی می‌کنیم و یاد می‌گیریم که چطور باورهای محدود کننده رو پیدا کنیم. علاوه بر اینها گام های عملی برای تغییر باورهای محدود کننده رو هم باد میگیریم.

موفقیت و شادمانی ما به حد خیلی زیادی به سیستم باورها مون مربوطه. داشتن زندگی شاد و کلا «خوشبختی» کاملا برمیگرده به باورهامون.

با این حساب، باورهایی که نمیذارن درونا رشد کنین و به معنای واقعی کلمه خوشبختی رو تجربه کنین چیا هستن؟

امروز میخوام در مورد این موضوع صحبت کنم که چه چیزایی میتونن مانع از موفقیت و تجربه خوشبختیتون بشن. در واقع تو این مقاله میخوام تاثیر باورهای محدود کننده رو بررسی کنیم. باورهای محدود کننده اغلب از گفتگوهای ذهنی منفی ما قدرت میگیرن. همون صدایی که تو سرتون میگه «خیلی سخته» ، «من؟؟ عمرا نمیتونم» ، «موضوع خیلی پیچیده‌س.. نمیتونم از پسش بر بیام» و …

 

مثال هایی از تاثیر باورهای محدود کننده

  • «پول درآوردن تو این شرایط خیلی سخته» : با داشتن این باور، شما خودتون رو ۱۰۰% وقت پول درآوردن نمی‌کنین چون درونا خودتونو قانع میکنین که ارزششو نداره، چون این روزا با این اوضاع اصلا نمیشه پول درآورد!
  • «تو این دوره زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد» : این یه باور محدود کننده س چون اگه باورتون این باشه که نمیشه به کسی اعتماد کرد، دنبال داشتن روابط پایدار نخواهید رفت، بعدشم شرایطتونو طوری تنظیم میکنین که تنها بمونین، در حالی که درونتون دنبال یکی هستین که بتونین باهاش تا آخر عمر زندگی کنین.
  • «فقط اونایی که اولین بار یه کاری رو کردن موفق هستن» : اگه اینو باور کنین، هرگز برای شروع کردن یه کار تازه تلاش نخواهید کرد. چون میبینین که قبل از شما یکی دیگه این کارو کرده، و طبق باوری که دارین خودتونو قانع میکنین که برای موفقیت شما هیچ شانسی وجود نداره.

 

در طول مشاوره‌ها و کارگاه‌هام موارد خیلی زیادی در مورد رابطه مستقیم بین باورها و نتایجی که تو زندگی به دست میان رو دیدم.
دلیل اینکه درک کردن موضوع باورها برای ما انقدر مهمه اینه که اونا مستقیما مسئول نتایجی هستن که تو زندگی بدست میاریم. باورهای ما تعیین می‌کنن که تو شرایط مختلف چه رفتاری از خودمون نشون بدیم. و نحوه‌ی رفتار ما تفاوت عظیمی در بدست آوردن نتایج زندگیمون ایجاد میکنه.

اگه میخواین تو زندگیتون نقش اساسی رو ایفا بکنین و نتایج بزرگی رو کسب کنین و از استعدادهاتون استفاده کنین، باید که بدونین باورهاتون چیا هستن. آگاهی اولین قدم تغییره.

وقتی فهمیدی که چیزی به به دردت نمیخوره، اونوقت میتونی عوضش کنی.

تاثیر باورهای محدود کننده

کودکان همه چیز را «باور» می‌کنند

واقعیت هایی در مورد باورها

شما بخش اعظمی از باورهاتون رو قبل از اینکه به ۷ سالگی برسین تو ذهنتون شکل دادین. تو اون دوران مغز شما هنوز در حال تکامل بود بنابراین هر چیزی که براتون یه معنایی داشت رو بعنوان یه حقیقت می‌پذیرفتین. (فروید گفته بود کل زندگی آدمها نشخوار ۵ سال اولشونه! اون معتقد بود کل شخصیت و سیستم باورهای ما تو همون ۵ سال اول زندگی تشکیل میشن و ما بقیه زندگیمون رو بر اساس همونا پیش می‌بریم. حالا تو سالهای اخیر پژوهشگرای نوروساینس گفتن تا ۷ سال. خیلی فرق نمی‌کنه.. نه؟)

این باورها توسط افرادی که بهتون نزدیک بودن تو ذهنتون نصب شدن. اونا آدمای کاملی نبودن (خب هیچکدوم ما کامل نیستیم!) و تلاششون این بود که بهترین کاری که بلدن رو بکنن، اما خب اونا هیچ تخصصی تو این زمینه نداشتن.

در طول زمان که داشتین بزرگ میشدین، طبق همون باورها زندگی کردین و نتایجی که بدست آوردین هم اون باورها رو تایید کردن و همین باعث شده که بیشتر و بیشتر باورشون کنین و به همین ترتیب سالهای نوجوانی و بقیه زندگیتون رو ادامه بدین. ( اگه میخواین راجب این موضوع بیشتر بدونین، مقاله‌ی « چطور باورهایمان را تغییر دهیم » رو بخونین.)

شاید خونوادتون باورهای ذهنی خودشون رو به شما انتقال دادن که اون باورها الان دیگه به دردتون نمیخورن. با این حال، روانشناسای شناختی آموزش دیدن که پتانسیل‌های بشری و توانایی تغییر رو درک کنن، و حالا شما هم میتونین این موضوع رو درک کنین!

احساس، مولد حرکته (و برعکس). با فهمیدن اینکه باورهای شما «حقیقت» نیستن و چیزین که شما خواسته یا ناخواسته انتخابشون کردین، میتونین شروع کنین به تغییر دادنشون!

 

هیچ باور درست یا غلطی وجود نداره

یه باورهایی هستن که شما رو تو رسیدن به اهدافتون حمایت میکنن، و یه باورهایی هستن که شمارو محدود میکنن. باورهایی که حمایتتون میکنن شما رو به سمت خوشبختی، رشد، و احساس رضایت عمیق میبرن. ذهن ناخودآگاه ما به طور غریزی عمل میکنه. مثل اینه که گذاشته باشنش روی حالت اوتوپایلوت.

بیشتر درگیریای ما تو زندگی زمانی بوجود میان که ذهن هوشیار (آگاه) ما با ذهن ناهوشیار (ناخودآگاه) در تضاد باشه! مثلا شما میگی من باید میلیونر بشم، اما تو ناخودآگاهت این باور وجود داره که تو این اوضاع داغون مگه میشه پول درآورد؟ نتیجه چی میشه؟ اضطراب و سرگردانی!

خب، حالا که تاثیر باورهای محدود کننده رو فهمیدیم، سوالی که پیش میاد اینه که:

 

چطور باورهای محدود کننده را تغییر دهیم

در مورد چگونگی تغییر باورهای محدود کننده میشه اندازه چندتا کتاب حرف زد (یکی از کتابای خوب، کتاب تفکرت را عوض کن تا زندگیت را عوض کنی نوشته‌ی برایان تریسیه)، اما بذارین خلاصه‌ی موضوع رو بصورت قدم به قدم بگم. و ازتون میخوام که این کارارو انجامش بدین! دونستن اطلاعات به هیچ دردی نخواهد خورد اگه ازشون در عمل استفاده نکنین!

روش تغییر باورهای محدود کننده

روش تغییر باورهای محدود کننده

۵ قدم برای خنثی کردن تاثیر باورهای محدود کننده و تغییر آنها:
  1. حداقل سه تا از باورهای محدود کننده تون رو کشف کنین و بنویسینش. باورهای محدود کننده در مورد موضوعات مختلف مثل پول، موفقیت، کسب و کار، روابط و آدمها، خودباوری، ورزش، و …
  2. حالا که باورهای محدود کننده رو نوشتین، متضادشون رو هم بنویسین. مثلا اگه باورتون اینه که آدما ذاتا بد هستن، میتونین تو بخش باورهای متضاد بنویسین: آدما ذاتا خوب و مهربون هستن و هر جایی که میرم با آدمای خوب مواجه میشم!
  3. باورهای جدیدی که نوشتین رو مثل یه ذکر مدام تکرار کنین. صبح، شب، وسط روز، وقت پیاده روی، و هر وقت که تونستین! مدام تکرارشون کنین.
  4. اهداف کوتاه مدتی تعیین کنین تا باورهایی که تکرارشون میکنین رو در عمل اجرا کنین و دیدن نتایج این باورها، باورهای جدیدتون رو تقویت میکنن. تو مثال قبلی (قدم ۲) اگه بخوایم عملیش کنیم باید چیکار کنیم؟
    یکی از کارایی که میشه کرد اینه که برین خودتونو قاطی مردم کنین و با این باور جدیدتون سعی کنین روابط و رفتار آدمها رو تجربه کنین. اگه مثالی که زدم در موردتون صدق میکنه، میدونم که تجربه این حالت براتون سخته. اما این کارو بکنین. ارزششو داره!
  5. روی تکرار ذکرتون (همین باور جدید) و هدفهایی که گذاشتین متمرکز بمونین و این کارو انقدر ادامه بدین تا از باورهای محدود کننده در مورد این موضوع رها بشین!

 

خلاصه بگم، شما میتونین باورهاتون رو عوض کنین. اولین قدم اینه که بفهمین چه باورهایی دارن محدودتون میکنن و نمیذارن که چیزایی که میخواین رو تجربه کنین. و بعد، قدم های بعدی که تو این مقاله گفته شد رو انجام بدین.

در کنار این، میتونین از تکنیک تغییر باورهای محدود کننده به روش شوشین هم استفاده کنین.

 

موفق باشین و اگه مقاله براتون مفید بود به دوستای خوبتون هم بفرستین. اگه نظری، پیشنهادی، انتقادی، یا هر چیزی که میتونه این مقاله یا مقاله‌های دیگه رو کامل کنه داشتین، حتما این پایین تو بخش نظرات بنویسین! 🙂

 

چطور باورهایمان را تغییر دهیم

چطور باورهایمان را تغییر دهیم

چطور باورهایمان را تغییر دهیم

 

احتمالا تا الان مقاله‌های زیادی خوندین: « چطور باورهایمان را تغییر دهیم » یا « تغییر باورها در سریعترین زمان » و …  بذارین با یه نگرش منطقی‌تر به این موضوع نگاه کنیم.

موضوعی که اکثرتون میدونین اینه که باور هایی که شما در مورد خودتون دارین، میتونه به رفتارتون جهت بده. شاید بتونین خودتونو قانع کنین که چند روزی برین باشگاه یا تغذیه سالم داشته باشین، اما اگه شخصیت درونی خودتون رو ارتقاء ندین، چسبیدن به عادتهای بلند مدت براتون خیلی سخت خواهد بود!

تقریبا همه به نتایج بیرونی و نهایی تمرکز میکنن. مثلا: « من میخوام ۲۰ کیلو وزن کم کنم » یا «میخوام پرفروش ترین کتاب سال رو بنویسم».

اما اینها تغییراتین که در سطح بیرونی اتفاق میوفته.

ریشه تغییر رفتار و عوض کردن سبک زندگی، شخصیت شماست. هر کاری که شما انجام میدین، پشتش یه باور بنیادی هست. بنابراین اگه شما شخصیتتون (فردی که فکر میکنین هستین) رو تغییر بدین، اونوقت به راحتی کارهایی که انجام میدین رو هم عوض میکنین.

خب، حالا این سوال مهم برامون پیش میاد: دقیقا شخصیت ما چطور شکل گرفته؟

و چطور میتونیم جنبه های جدیدی تو شخصیت ایجاد کنیم که به دردمون بخورن و ما رو محدود نکنن؟

 

چطور باورهایمان را تغییر دهیم

شخصیت شما بازتابی از عادت‌ها و باور های شما هستن. وقتی شما به دنیا اومدین این باورهای الانتون رو نداشتین.

هر باوری – از جمله اونایی که در مورد خودتون دارین – توسط عوامل مختلفی (جامعه، خونواده، مدرسه، … ) در ذهن شما آموخته و تجربه شدن.

دقیق‌تر بگم، رفتارهای روزانه‌ی شما (همون عادتهایی که دارین) چیزایین که توسط اونا شخصیتتون رو به دنیا نشون میدین. وقتی هر روز رخت خوابتون رو مرتب میکنین، شما دارین شخصیت منظم بودنتون رو تجربه میکنین و به دنیا نشونش میدین.

وقتی دارین هر روز مینویسین، دارین شخصیت یه فرد خلاق رو تجربه میکنین. وقتی هر روز ورزش میکنین، شخصیت یه ورزشکار رو تجربه میکنین.

هرچقدر یک رفتار رو بیشتر تکرار کنین، شخصیت مربوط به اون رفتار رو بیشتر تقویت میکنین.

به معنای واقعی کلمه، شخصیت شما کارها و افکاریه که مدام تکرارشون میکنین.

شخصیت الانتون هرچیزی که هست، شما باورش دارین. چرا؟ چون براش مدرک دارین: کارهایی که میکنین!

اگه هر جمعه میرین نماز جمعه، شما برای خودتون مدرک دارین که آدم مذهبی‌ای هستین.

اگه هر شب یه ساعت کتاب میخونین، شما برا خودتون مدرک دارین که آدم اهل مطالعه‌ای هستین.

اگه زیر برف و بارون میرین باشگاه، برا خودتون مدرک دارین که به تناسب اندام و ورزش متعهدین.

هرچی مدرک بیشتری برای یه باور داشته باشین، اون باور رو قوی تر باورش میکنین!

چطور باورهایمان را تغییر دهیم

شخصیت شما کدومه

پس ژنتیک چی؟

البته که باورها و رفتارهای شما تنها عامل موثر روی شخصیت شما نیستن (نمیتونیم تاثیر محیط و ژنتیک رو نادیده بگیریم) اما با توجه به تکرار و شدت نفوذ اونها، معمولا مهمترین جنبه های شخصیت شما همین باورها و عادتهای شما هستن.

هر تجربه‌ای که تو زندگی دارین، تصور شما از خودتون رو تغییر میده. اما اینطور نیست که اگه دو سه بار توپ شوت کرده باشین خودتون رو یه فوتبالیست بدونین.
یا اگه یکی دو بار یه نقاشی کشیدین خودتون رو هنرمند بدونین.

با این حال، هرچی بیشتر این رفتارها رو تکرار کنین، تصورتون از خودتون شروع میکنه به تغییر کردن.

اگه یه چیزی رو یکی دو بار تجربه کنین، تاثیرش خیلی زود ناپدید میشه.
اما اگه همون کارها در طول زمان تکرار بشه، کم کم شخصیتتون رو تغییر میده.

راه تغییر همینه!

پروسه‌ی ساخت باورها و عادتهای جدید در واقع پروسه‌ی تبدیل شدن به خود جدیدتون هست.

اگه سوالی که تو ذهنتونه اینه که چطور باورهامون رو تغییر بدیم ، باید بدونین که این یه فرایند تکامل تدریجی هست. فرایند تغییر اینطور نیست که یه وردهای جادویی بگیم و یکم تجسم کنیم و یهو تبدیل بشیم به یه آدم دیگه با شرایط کاملا متفاوت!

ما ذره ذره تغییر میکنیم، روز به روز، فکر به فکر، رفتار به رفتار. ما مدام در حال تغییریم، اما ذره ذره!

هر کاری که میکنین حکم یه رای رو داره برای انتخاب شدن کسی که میخواین بشین.
اگه یه کتاب رو تموم کنین، احتمالا کسی هستین که خوندن رو دوس داره. اگه باشگاه میرین، احتمالا کسی هستین که ورزش کردن رو دوس داره. اگه گیتار میزنین، احتمالا کسی هستین که موسیقی رو دوس داره.

هر کاری که میکنین، مثل یه توصیه‌س: «شاید من یه همچین آدمیم!»

 

چگونه باورهایمان را عوض کنیم

اینو یک بار برای همیشه تو ذهنتون نگه دارین: هیچ چیزی یهویی باورهاتونو تغییر نمیده.

فرآیند تغییر باور ها به این صورته که کارهایی که میکنین و تکرارشون میکنین و تکرارشون میکنین و در طول زمان باز هم تکرارشون میکنین، شخصیت جدید شما رو شکل میدن و باورهای مرتبط رو تو ذهنتون عوض میکنن.

موضوع اینه که فرآیند تغییر باورها با هر روشی هم انجام بشه باز هم شما نیاز به مدرک دارین تا عملا اونو ببینین و باورتون رو محکم کنین.

برا همینه که بعضیا خودشونو تو تکرار جملات تاکیدی و تجسم‌های روزانه‌ی مربوط به پولدار شدن غرق میکنن، و کائنات هیچ پاسخی به خواسته‌هاشون نمیده!
چون وقتی چشاشونو باز میکنن و میان به زندگی واقعی و میخوان یه جفت کفش بخرن، میبینن که نگران خرج کردن پولشونن و به اندازه‌ای که باید داشته باشن ندارن!
و به نظرتون تو چنین شرایطی کدوم باور مستحکم‌تر می‌شه؟!

 

در جواب سوال چطور باورهایمان را تغییر دهیم ، با گذاشتن همه‌ی مطالب بالا کنار هم میتونین ببینین که افکار پشت رفتارهای شما راه تغییر باور ها و شخصیتتون هستن.

یکی از کاربردی‌ترین راه های تغییر خودتون، تغییر طرز فکر و رفتارتونه.

  • هر بار که یه صفحه مینویسین، شما نویسنده‌این.
  • هر بار که ویالون میزنین، شما موزیسینین.
  • هر بار که ورزش میکنین، شما یه ورزشکارین.
  • هر بار که کارمنداتون رو تشویق میکنین، شما یه رهبرین.

تو همه‌ی این مثالها و مثالهایی که تو ذهنتون هست، با تکرار هر کدوم از این رفتارها شما اون شخصیت رو قوی تر و قوی تر میکنین و در نهایت به مرور زمان تبدیل میشین به همون فرد!

هر کدوم از اینا نه تنها شخصیت جدیدتون رو تقویت میکنه، بلکه یه چیز مهمتری رو هم بهتون یاد میده: اینکه به خودتون اعتماد کنین!

کم کم باور میکنین که میتونین یه کارایی بکنین! وقتی که طرز رفتار و افکارتون رو عوض کردین، نگرشی که به خودتون داشتین هم کم کم عوض میشه. و جادو اینجا اتفاق میوفته…!

بدیهیه که برعکسشم دقیقا به همین شکل میتونه رخ بده. یعنی هر بار که یه رفتار بدی رو تکرار میکنین، دارین اون شخصیت رو تقویت میکنین!

جمع بندی

ساخت شخصیت‌های جدید نیاز به مدرک تو دنیای واقعی داره.
قضیه ساده‌س: اگه شما مدام همون کارهارو انجام میدین، در آینده هم همون نتایجی که تا الان می‌گرفتین رو خواهید گرفت.

اگه هیچی رو عوض نکنین، هیچ چیزی تو دنیای واقعی و رسیدن به اهدافتون هم عوض نخواهد شد!

 

اگه این مقاله براتون مفید بود، لطفا به دوستاتونم بفرستین تا همگی تو انتشار آگاهی سهیم باشیم.
و اگه نظری پیشنهادی انتقادی یا چیزی برای کامل‌تر کردن این مقاله تو ذهنتون هست، همین پایین تو بخش نظرات بنویسین تا در موردش حرف بزنیم 🙂

راز موفقیت افراد موفق : چیزی که هرگز به شما نمی‌گویند

راز موفقیت افراد موفق

راز موفقیت افراد موفق

اگه میخواین راز موفقیت افراد موفق رو بدونین، بیاین با داستان یه کارآفرین موفق آشنا بشیم. آیرا گلس یکی از شخصیتهای محبوب رادیوی آمریکاس. برنامه‌ی اون با اسم This American Life هر هفته تو بیشتر از ۵۰۰ ایستگاه رادیویی پخش میشه و بیشتر از ۱ میلیون و ۷۰۰ هزار شنونده داره. برای گلس که تقریبا تو همه‌ی اپیزودها نقش داره، این رادیو پر از فرصت برای معرفی کتاب و نقد فیلم و حضور تو برنامه های تلوزیونیه (که کلی پول براش میمونه).

واضحه که از اول اینجوری نبود!

 

راز موفقیت افراد موفق که هرگز به شما نمی گویند

گلس کارشو در ۱۹ سالگی شروع کرد. ۱۰ سال بعنوان خبرنگار صبح تا شب کار کرد و پولی که میگرفت خیلی کم بود.

بعد از ۱۵ سال کار تو این حیطه، گلس بلاخره اولین اجراش رو با اسم Wild Room استارت زد. خلاصه بگم، تو این کار کمی پیش رفت اما خیلی موفق نشد.

بعد از دو سال جون کندن برای رشد برنامه وایلد روم، گلس بلاخره ایده ش رو انداخت دور و برنامه ی This American Life  رو استارت زد و یه بودجه ی ناچیز برای شروع اون پیدا کرد. حالا بعد از ۱۵ سال نزدیک ۲ میلیون شنونده فعال داره!

اما چیزی که جالبه اینجاست…

ببینین آیرا گلس تلاش طولانیش برای ساختن یه چیز قابل توجه رو چطور شرح میده:

هیشکی اینو به افراد تازه کار نمیگه، و واقعا آرزو میکنم ای کاش کسی اینو بهم میگفت.

همه‌ی ما که کار خلاقانه‌ای میکنیم، بخاطر اشتیاقی که داریم واردش میشیم. اما یه شکافی این وسط هست. چندسال اول که دارین این کارو میکنین، چیزهایی که تولید میکنین خیلی خوب نیستن. چیز معرکه‌ای نیستن.

کارتون در تلاشه که خوب بشه، این آرزوی فعال رو داره که خوب بشه، اما خیلی خوب نیست.

اما اشتیاقتون، چیزی که شما رو وارد بازی کرده هنوز خیلی قویه. و اشتیاقتون به قدری قویه که وقتی نتیجه کارتون رو میبینین ناامید میشین.

خیلیا از این فاز رد نمیشن. اونا کارشون رو ول میکنن…

همه‌ی اونایی که دیدم کار جالب و خلاقانه‌ای میکنن چند سال کار کردن و اشتیاق قویشون باعث شده به این احساس برسن که کارشون اون چیزی نبوده که میخواستن. میدونن که کارشون دست کم گرفته شده.

همه دچار این احساس میشن.

اگه تو تازه شروع کردی یا هنوز تو این فازی، باید بدونی که کاملا طبیعیه و مهمترین کاری که میتونی بکنی اینه که زیاد کار کنی. خیلی زیاد کار کن. برای خودت ددلاین تعریف کن تا هر هفته یا هر ماه یه داستان رو تموم کنی. فقط با مقدار خیلی زیادی از کار کردنه که میتونی این شکاف رو پر کنی و از این فاز بری بیرون.

و اون وقت، کاری که میکنی به خوبی همون اشتیاق و جاه‌طلبی‌ای که داری خواهد شد!

برای من خیلی طول کشید تا این موضوع رو بفهمم. برای تو کمتر طول خواهد کشید. و این کاملا طبیعیه که کمی طول بکشه. فقط باید تلاش کنی تا بهش برسی.

– آیرا گلس

 

چیزی که شما را وارد بازی کرد

همه‌ی ما برای جذب شدن به سمت چیزایی که دوست داریم دلایلی داریم.

وقتی گلس ۱۹ سالش بود، یه اشتیاقی به خبرنگاری و داستان سرایی داشت. اون میدونست یه خبرنگار خوب که کارشو خوب انجام میده چجوریه.

اما ۱۷ سال طول کشید تا بتونه این کارو برا خودش انجام بده! و همونطور که بالا گفت، یه روند فرسایشی بود.

 

فکر میکنم من و شما هم تو یه همچین مبارزه ای هستیم.

  • اگه شروع کنی به منظم نوشتن، اوایل میبینی چندین دقیقه گذشته و هیچی تو صفحه ننوشتی. حتی وقتی میتونی یه جملاتی رو رو صفحه بیاری و بنویسی باز میبینی کیفیتی که دوس داری رو ندارن نوشته هات.
    برای من هم گاهی کلی طول میکشه تا بخوام یه چیزی بنویسم و بذارم رو سایت.
  • کلی ویدیوی تد میبینی و با خودت میگی کدوم اجرا ها خوب بودن و کدوم اجراها جالب نبودن، اما وقتی خودت میری رو صحنه و جلوی چند صد نفر وایمیستی، قشنگ سختی جلب توجه مخاطب ها رو لمس میکنی (اغلب چند دقیقه‌ی اول اینطوریه)
  • چندتا ویدیوی انگیزشی میبینی و تصمیم میگیری از فردا سحرخیز بشی و کلی ورزش کنی و …
    امابعد از سه روز سحرخیزی، ساعت ۵ صبح رخت‌خوابت رو گرم تر و راحت تر از همیشه میبینی و دلت نمیاد ترکش کنی!

و این موضوع بصورت ویروسی در مورد همه‌ی حرفه‌ها صادقه. همیشه بین کارآموز بودن و هنرمند بودن یه شکافی وجود داره.

کارآموز اشتیاقش رو داره، اما مهارتش رو نه. هنرمند هم اشتیاقش رو داره و هم مهارتش رو.

راز موفقیت افراد موفق

برای خلق هر چیزی صبوری لازم است

دیدن زیبایی راحت‌تر از ساختنشه! تو به اندازه‌ای خوب هستی که درک کنی کاری که میکنی خیلی خوب نیست، اما فعلا انقدری که باید خوب باشی تا یه چیز عالی خلق کنی، نیستی.
وقتی خودتو تو چنین حالت پا در هوایی دیدی، حواست باشه فراموش نکنی که چرا وارد این بازی شدی.

عشقت. اشتیاقت. ذوقت. اینا دلایلی هستن که تورو کشیدن به اینجا. اگه فکر میکنی کارت تمومه، بدون که اینطور نیست و تو یه دوره‌ی گذار هستی. اگه تواناییت جای سوال داشته باشه، بازهم اشتیاق و ذوقت خیلی خیلی زیاده.

ده سال صبوری رو به خاطر داشته باش و بدون که به اندازه کافی خوب خواهی بود، خیلی زود! بیشتر کار کن و این شکاف رو پر کن.

حالا چه کار کنم

پرورش مهارتهایی که به اندازه اشتیاقت خوب و قوی باشن برمیگرده به باورها و عادتهایی که داری. توانایی جنگیدن برای خواسته هات – اونطوری که گلس میگفت – برمیگرده به استقامت و نظم تو در کارهات.

ادعا نمی‌کنم که همه‌ی جوابهای این موضوع رو دارم، اما امیدم اینه که بتونم یه کمک کوچیکی کرده باشم. پارسال در طول تحقیقاتم در مورد تنبلی، یه ورکشاپ طراحی کردم و الان خلاصه‌شو به شکل یه کتاب کوچیک درآوردم تا تو کمترین زمان بتونین بخونینش.

این کتاب بصورت دستورالعمله، پس هر روز یه ساعت براش وقت بذارین و دستورالعمل‌ها رو اجرا کنین.

برای دانلود این کتاب نیاز نیست هیچ پولی پرداخت کنین، کافیه رو دکمه زیر کلیک کنین!

راه میانبر موفقیت

راه میانبر موفقیت : چطور از اصل پارتو در عمل استفاده کنم

راه میانبر موفقیت

راه میانبر موفقیت

 

یه زمانی تو اواخر دهه­ ی ۱۸۰۰ – هیشکی دقیقا نمیدونه که چه زمانی بود – مردی به نام ویلفردو پارتو، تو حیاط خونش بخاطر یه کشف کوچیک اما هیجان انگیز سر و صدا به پا کرد…

پارتو متوجه شد که تعداد کمی تخم نخودفرنگی که تو باغچه اش کاشته بود، مقدار زیادی نخودفرنگی به بار داده!

این آقای پارتو یه آدم کاملا حسابگر بود. اون به عنوان یه اقتصاد دان مشغول به کار بود.

برخلاف خیلی از اقتصاد­ دان­های زمون خودش، مقالات و کتاب­های پارتو پر از معادلات بود. و دونه های نخود فرنگی تو باغچه ش، ذهن حسابگرش رو حسابی به کار انداخت.

اگه این توزیع نابرابر تو همه ی جنبه های زندگیش هم وجود ­داشت چی؟

 

اصل پارتو

 در آن دوران، پارتو در حال مطالعه روی مقوله ­ی ثروت در میان ملت­های مختلف بود. از اونجایی که اون یه ایتالیایی بود، اول تحقیقش درباره ­ی توزیع ثروت رو از ایتالیا شروع کرد. در کمال تعجب، فهمید که تقریبا ۸۰ درصد سرزمینش در تملک فقط ۲۰ درصد از مردمه! درست مثل دونه­ های نخودفرنگی تو باغچه ش، اکثریت منابع در دست اقلیت افراد بود.

پارتو تحقیقاتش رو در بین ملت های دیگه ادامه داد، و یک الگوی واحد دیده شد. مثلا، بعد از تحقیقات دقیق روی ارقام ثبت شده از مالیات بر درآمد انگلیسی ها، فهمید که تقریبا ۳۰ درصد از جمعیت بریتانیای کبیر، ۷۰ درصد از کل درآمد اون کشور رو کسب می کنن!

همونطور که به تحقیقاتش ادامه می داد، متوجه شد که اعداد هرگز کاملا مشابه نیستند، اما روند کار به طرز قابل توجهی ثابت بود. اکثر پاداش و منافع به درصد کمی از مردم می­رسید.

این نظریه – که تعداد کمی از افراد اکثریت نتایج رو به دست میارن – بعدها به نام اصل پارتو ، یا معمول تر، به عنوان قانون ۲۰ / ۸۰ ( قانون هشتاد بیست ) به شهرت رسید.

 

نابرابری جهانی

تو دهه­ های آینده، این فعالیت پارتو عملا تبدیل به مرجع ارزشمندی برای اقتصاد دان­ها شد. وقتی که پارتو چشم دنیا رو به این نظریه باز کرد، مردم تونستن این موضوع رو همه جا ببینن. و الان قانون ۲۰ / ۸۰ همه گیرتر از گذشته ست.

برای مثال، دربین سال های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۶ در انجمن ملی بسکتبال، ۲۰ درصد ازتیم­های شرکت کننده ۳/۷۵ درصد از مسابقات رو برنده شدن! علاوه بر این، فقط دو تیم – بوستن سلتیکز و تیم ماهی­ های دریاچه‌ی لس آنجلس – تقریبا نیمی از مسابقات تاریخ بسکتبال رو برنده شدند! درست مثل تخم­های نخود فرنگی پارتو تعداد کمی از تیم­ها خیلی از موفقیت­ها رو مال خودشون کردن.

این اعداد تو فوتبال افراطی­ تر هم بودن. درحالی که ۷۷ کشور مختلف برای به دست آوردن جام جهانی رقابت می کردن، فقط سه کشور – برزیل ، آلمان و ایتالیا – ۱۳ تا از ۲۰ مسابقه­ ی اول جام جهانی رو برنده شدن.

نمونه­ های این اصل پارتو تو خیلی از زمینه­ ها از املاک گرفته تا نابرابری درآمد در گروه­های مختلف تکنولوژی، به وضوح دیده میشه. تو دهه ۱۹۵۰ ، ۳ درصد از ساکنین گواتمالا مالک ۷۰ درصد اراضی بودن. در سال ۲۰۱۳ ، ۴/۸ درصد جمعیت جهان، ۸۳ درصد از ثروت کل جهان رو دراختیار داشتن. درسال ۲۰۱۵، موتور جستجویی به نام گوگل ، ۶۴ درصد کل جستجوها رو به خود اختصاص داد. (و این رقم امروز خیلی خیلی بیشتره!)

 

چرا چنین اتفاقی رخ می­ دهد؟

چرا تعداد کمی از مردم، تیم ها و سازمان­ها از حجم عظیمی از لذت­ها در زندگی بهره می­برن؟

برای پاسخ به این سوال بذارین مثالی ازطبیعت بزنم.

موفقیت های متوالی و راه میانبر موفقیت

جنگلهای بارانی آمازون یکی از متنوع­ترین گونه ­های اکوسیستمی روی زمین هست. دانشمندان به طور تقریبی ۱۶۰۰۰ نوع گونه درخت تو جنگل آمازون لیست کردن. اما با وجود این سطح قابل توجه از گونه ­های مختلف، پژوهشگرها متوجه شدن که تقریبا ۲۲۷ گونه از درختان هستند که نزدیک به نیمی از جنگل رو تشکیل میدن. فقط ۴/۱ درصد از گونه درختها، ۵۰ درصد کل درختای جنگل آمازون رو تشکیل میدن!

اما چرا ؟

تصور کنین دو گیاه در کنار هم رشد کنن. اونا در رقابت برای گرفتن نور خورشید و خاک یکسان هستن. اگه یکی از گیاهان فقط یکمی سریع­تر از اونیکی رشد بکنه، میتونه بلندتر بشه، نور بیشتری دریافت بکنه و بارون بیشتری رو جذب بکنه. روز بعد، این انرژی مضاعف به گیاه کمک می­کنه که بازم بیشتر رشد بکنه. این روند ادامه پیدا می­کنه تا اینکه  گیاه قوی­تر اونیکی گیاه رو کنار می­زنه و بیشترین سهم از نور خورشید و خاک و مواد مغذی رو از آن خودش میکنه!

با استفاده از این موقعیت مفید، گیاه موفق، توانایی بیشتری در گسترش دانه ها و تولید مثل پیدا میکنه، که همینم باعث میشه تا گونه­ های بزرگتر و پربارتری رو پرورش بده. این روند بارها و بارها ادامه پیدا می­کنه تا اینکه گیاهانی که تو رقابت کمی بهتر بودن سرتاسر جنگل رو پوشش میدن!

دانشمندان اسم این موضوع رو گذاشتن”موفقیت های متوالی “. چیزی که اوایل سود کمی داره بعد از گذشت زمان میتونه پرسود باشه. یه گیاه اوایل نیاز به توجه کمی داره، تا بتونه گیاهان دیگه رو کنار بزنه و در رقابت پیروز بشه و در نهایت سرتاسر جنگل رو بپوشونه.

 

موفقیت و زندگی

خب، اگه دنبال راه میانبر موفقیت تو زندگی هستین، باید بدونین که موضوعی مشابه با این تو زندگیتونم رخ میده!

درست مثل  گیاهان تو جنگلهای بارانی، انسان­ها هم برای یه مسئله­ ی مشابه در رقابت هستن. سیاست مدارا برای رأی گرفتن رقابت می­کنن. نویسنده ها برای اینکه تو فهرست پرفروش­ترین­ها قرار بگیرن رقابت می­کنن. ورزشکارا برای کسب مدال طلا رقابت می­کنن. شرکت­ها برای کسب مشتری رقابت می‌کنن. تلویزیون مسابقه ه­ایی رو پخش می­کنه که برای یک ساعتم که شده توجه شما رو جلب کنه.

تفاوت بین این موارد به باریکی لبه­‌ی تیغه، اما برنده ها لذت بدست آوردن امتیازای خیلی بزرگ رو تجربه می‌کنن.

دو نفر رو تصور کنین که تو مسابقات شنای المپیک شرکت کردن. یکی از اونا ممکنه یک صدم سریع تر از اونیکی باشه، اما برنده­‌ی مدال طلا میشه. ۱۰ تا شرکت ممکنه یه سیاست برای جذب مشتری داشته باشن، اما فقط یکی از اونا میتونه تو پروژه بهترین بشه.

راه میانبر موفقیت اینه که شما فقط کافیه کمی بهتر از بقیه رقابت کننده‌­ها باشین تا همه‌ی منافع و پاداشها رو مال خودتون بکنین.

یه مثال دیگه: فرض کنیم شما متقاضی یه شغل جدید باشین. شاید ۲۰۰ شرکت کننده برای گرفتن یه پست در رقابت باشن، اما همین که کمی بهتر از بقیه باشین میتونین اون پست رو مال خودتون بکنین!

تو یه همچین موقعیت­هایی که تفاوت­های کوچیک منجر به کسب موفقیت­های بزرگ میشن میگن: همه چیز مال برنده هاست. این اتفاق معمولا وقتایی رخ میده که شرایط رقابت بطور نسبی مشابه باشه و این عمکرد­های شبیه به هم بقیه هست که یکی از عوامل موفقیت شما محسوب میشه!

شما بخاطر اختلاف یک درصد یا یک ثانیه یا صد هزار تومن برنده میشین، اما صد درصدِ پیروزی مال شما خواهد بود. اینکه کمی بهتر از دیگران باشین به این معنا نیست که کمی از پاداش نصیبتون خواهد شد، بلکه همه­ ی پاداش‌ها به شما خواهد رسید!

کسی که برنده میشه نمره­‌ی یک رو کسب می­کنه و باقی افراد صفر می­گیرن!

راه میانبر موفقیت

کمی بیشتر تلاش کن

کمی بیشتر تلاش کن و برنده شو!

تو رقابت­های فردی، وقتی یکی برنده میشه باعث میشه تو بازی بزرگ زندگی هم بیشترین­ها نصیبش بشه.

از یه چنین جایگاهی – با در دست داشتن مدال طلا ، یا با پول نقد تو بانک یا نشسته روی صندلی شرکتش – کسی که برنده س عواملی که سبب موفقیتش شدن رو بررسی می­کنه تا با آگاهی از اونا موفقیت­های بیشتری هم بدست بیاره. و به این ترتیب کم کم به سمت قانون ۲۰/۸۰ پیش میره…

اگه یه مسیر راحت­تر از بقیه مسیرهاست، افراد بیشتری دوس دارن که تو اون راه قدم بذارن و همینطور صاحبان کسب و کارهای مختلف دارن اون راه رو میرن تا در اون مسیر به تجارت بپردازن. هرچه شغل­ های بیشتری ایجاد بشه، مردم دلایل بیشتری برای قدم گذاشتن تو اون راه دارن و به این ترتیب متقاضیان هم افزایش پیدا می­کنن. به زودی به این نتیجه می­رسین که ۸۰ درصد مسیر رو ۲۰ درصد از اشخاص اشغال کردن! یعنی چی؟

با ادامه‌ی داستان کاملا متوجه منظورم میشین. حالا اگه این وسط یه حرفه ای وجود داشته باشه که صاحب تکنولوژی جدیدتری باشه، افراد بیشتری از محصولات اون خرید میکنن! حالا، در حالی که صاحبای این کسب و کار دارن درآمد کسب میکنن، میتونن روی تکنولوژی های برتر سرمایه گذاری کنن، حقوق های بالاتری پرداخت کنن، و اشخاص بهتری رو جذب کنن. وقتی تو رقابت ها پیروز میشن، مشتریا کلی دلیل دارن که جذب این کسب و کار بشن. خیلی زود، یه شرکت کل بازار اون حیطه رو به دست میگیره!

وقتی که یه نویسنده تو فهرست پر­فروشترینها قرار میگیره، ناشر ها برای تجدید چاپ به اون راغب­تر میشن. وقتی که کتاب دوم هم چاپ بشه، ناشر سرمایه ی بیشتری رو روی این کتاب میذاره تا این کتاب هم بره تو لیست پرفروشترین ها. حالا متوجه میشین که چرا بعضی از کتابها میلیونها نسخه فروش دارن اما اکثریت دارن جون میکنن که فقط هزار تا بفروشن!

مرز بین خوب و بهترین، باریک تر از اون چیزیه که به نظر می رسه.

با پیروزی تو یه رقابت شانش پیروزی تو رقابتهای بعدی رو افزایش میدین. و هر پیروزی دیگه ای که کسب میکنین، موقعیت پیروزیهای قبلی رو تو قله محکمتر میکنه.

با گذشت زمان اونایی که کمی بهتر بودن بیشترین پاداشها رو میگیرن. اونایی که فقط یکم بدتر بودن، به هیچی نمیرسن! جالبه تو انجیل متی هم گفته شده: «به آنها که بیشتر تلاش میکنند بیشتر داده خواهد شد و فراوانی به سمتشان خواهد آمد و آنها که هیچ تلاشی ندارند کنار گذاشته می شوند. »

خب، حالا برگردیم به سوالی که اول مقاله نوشته شد. چرا تعداد کمی از افراد، تیم ها و یا شرکت ها حجم عظیمی از پاداش ها رو کسب میکنن؟!

راه موفقیت سریع

فقط یک درصد !

راه میانبر موفقیت : درک قانون ۱ درصد

وجود تفاوتهای کم تو عملکردها میتونه در بلند مدت منجر به توزیع های بسیار نابرابری بشه. آدما و سازمانهایی که میتونن کار درست رو انجام بدن، احتمال بیشتری براشون وجود داره که وارد اون لبه‌ی باریک موفقیت بشن و بطور نابرابری اکثریت پاداشها و مزایا رو کسب کنن!

شما فقط باید کمی بهتر از رقیب­های دیگه تون باشین، و اگه بتونین این لبه ی باریک رو امروز و فردا و روزهای دیگه طی کنین، این روند موفقیتتون تکرار خواهد شد. و خیلی خوشحال خواهید شد که همه چیز مال برنده هاست!

میتونیم اسم این داستان رو بذاریم قانون یک درصد! قانون یک درصد میگه که افراد، گروه­ها و سازمانهایی که فقط یک درصد از بقیه بهتر هستن می­تونن به بالاترین موفقیتها برسن. نیازی نیست که دوبار بهترین باشین تا دوبار جوایز رو دریافت کنین، فقط کافیه کمی بهتر باشین!

قانون یک درصد میگه کمترین تفاوت ها منجر به پیروزیهای بزرگ میشن؛ علاوه بر این، این قانون میگه کسایی که یک درصد بهتر هستن، اهداف و کسب و کارشون رو خیلی خوب اداره میکنن.

بنابراین، راه میانبر موفقیت در راز فعال کردن اصل پارتو یا همون قانون ۸۰ / ۲۰ ، که همین روند موفقیت های پی در پی هست می‌باشد!

 

موفقیت چقدر طول میکشد : موفقیت چگونه بدست می آید

اگر صاحب کسب و کار هستی یا در زمینه ای فعالیت می کنی، احتمالا سوالی که ذهنت را بیشتر درگیر می‌کند این است که موفقیت چقدر طول میکشد ؟ چقدر باید صبر کنم تا موفق شوم؟

کسانی که در اهدافشان به موفقیت دست پیدا کرده اند تا چه اندازه متفاوت از دیگران عمل کرده اند؟

این­ها موضوعاتی بود که جان هایس، استاد دانشگاه ملون کارنج در رشته­ ی روانشناسی شناختی، در پی یافتنش بود.

درطول دهه ­ها، هایس در حال بررسی نقش عواملی چون تلاش، تمرین­، علم و آگاهی در میان برترین افراد بود. او با استعداد­ترین افرادی که خالق آثاری بودند – مانند موتزارت و پیکاسو – را مورد مطالعه قرار می­داد تا دریابد که چه مدت طول کشیده است تا آنها در حرفه­ شان به سطح جهانی برسند.

علاوه بر این، انتخاب­ها و تصمیمات آنها را نیز مورد بررسی قرار داد تا علت موفقیت آنها را کشف کند.

اجازه دهید کمی درباره­ ی یافته های هایس در مورد این افراد موفق جهانی صحبت کنیم. و مهم­تر از همه، بگوییم که شما چگونه می­توانید این دیدگاه ها را برای رسیدن به اهدافتان در بهترین حالت ممکن بکار گیرید!

چقدر طول میکشد تا به موفقیت برسم

زمان لازم برای موفقیت!

موفقیت چقدر طول میکشد : رقم جادویی که جان هایس – استاد روان­شناسی شناختی – کشف کرد

 

هایس تحقیقاتش را با بررسی چند تن از آهنگسازان برجسته آغاز کرد. او هزاران قطعه موسیقی که در بین سالهای ۱۶۸۵ تا ۱۹۰۰ ساخته شده بودند را مورد بررسی قرار داد. پرسش مهمی که تحقیقش را پیش می­ برد این بود که، چه مدت طول می‌کشد که فردی علاقه­ مند به موسیقی بتواند به رتبه ­ی جهانی دست پیدا کند.

هایس فهرستی از ۵۰۰ قطعه ­ی موسیقی تهیه کرد که این قطعات بارها توسط سمفونی­ های مختلف در سراسر دنیا نواخته شده بودند وشاهکار به حساب می­ آمدند. این ۵۰۰ قطعه­ ی معروف در مجموع توسط ۷۶ آهنگساز خلق شده بودند.

سپس، هایس بازه­ ی زمانی را تعیین کرد تا بداند در آن مدت این آهنگسازان چقدر زمان برای حرفه­ شان صرف می­کردند تا اینکه بالاخره قطعه ­ای معروف خلق می­شد. آنچه او بدان رسید این بود که واقعا برای خلق هر شاهکاری ۱۰ سال زمان صرف شده است.  (از بین آن ۵۰۰ قطعه تنها ۳ مورد استثنا وجود داشت که برای ساختنش ۸ یا ۹ سال زمان صرف شده بود)

هیچ‌کس به تنهایی نمی­ توانست بدون اینکه یک دهه به تمرین و ممارست بگذراند، اثری باورنکردنی خلق کند. حتی فرد نابغه ای چون موتزارت هم برای خلق اثری که به شهرت برسد ۱۰ سال زمان صرف کرده بود .

پروفسور هایس این دوران سخت کوشی را با عنوان ۱۰ سال صبوری به رسمیت شناخت.

در مطالعات بعدی، هایس الگوهای مشابهی در میان نقاشان و شاعران معروف مشاهده کرد. بعدها این یافته­ ها توسط تحقیقات پروفسور اندرس اریکسون مورد تآیید قرار گرفتند. که او هم در تحقیقاتش به این نتیجه رسیده بود که باید   ۱۰۰۰۰ ساعت زمان صرف کنیم تا اینکه در حرفه ­مان به مهارت برسیم. ( این نظریه بعدها توسط مالکوم گلدول به شهرت رسید )

با این وجود، همانطور که محققانی همچون هایس و اریکسون در این موضوع عمیق­تر شده بودند­، دریافتند که زمان تنها بخشی از این معادله است و تنها ۱۰ سال یا ۱۰۰۰۰ ساعت وقت صرف کردن در کاری نمی­تواند ضامن موفقیت باشد!

 

علت موفقیت افراد موفق

برای دانستن این موضوع که دقیقا چه چیزی برای رسیدن به موفقیت و بهترین شدن در زمینه ای لازم است، بهتر است ببینیم که بهترین افراد چگونه کار می کردند.

عادتهای تمرین کوبی برایانت – یکی از سوپراستارهای بسکتبال – یکی از بهترین نمونه ها برای بررسی است.

 

چگونه کوبی برایانت به یکی از بهترین ها تبدیل شد؟

کوبی برایانت یکی از موفق­ترین بازیکنان بسکتبال در زمان خودش بود. در ۵ بازی بسکتبال برنده شده بود و ۲ مدال طلای المپیک کسب کرده بود. برایانت توانسته بود زمینی برای بازی به ارزش ۲۰۰ میلیون دلار فراهم کند.

در سال ۲۰۱۲ ، برایانت به عنوان یکی از اعضای تیم ایالات متحده آمریکا انتخاب شد. در طی این دوران، یکی از مربیان ورزشکار تیم ایالات متحده آمریکا، فردی به نام رابرت با برایانت تمرین می­کرد تا او را برای بازی­های المپیک آماده کند. در داستان زیر که قبلا در مجله ای بنام ردیت چاپ شده بود، رابرت اولین تجربه اش را با برایانت شرح می دهد، و یکی از دلایلی که این سوپر استار بسیار موفق شد را فاش می کند.

از طرف رابرت، مربی تیم ایالات متحده آمریکا:

پیش از ورود تیم برای شرکت در مسابقات  لندن، برای کمک و آماده­ سازی تیم ایالات متحده آمریکا به لاس وگاس دعوت شده بودم. پیش از این من فرصت کار کردن با بازیکنانی چون کارملو آنتونی و دواین وید را داشته­ ام اما این اولین ارتباطم با کوبی بود.

شب قبل از اولین رقابت، در ساعت ۳:۳۰ صبح فیلم ” کازابلانکا” را برای اولین بار تماشا می­کردم.

چند دقیقه بعد، در رختخوابم در حال خواب رفتن بودم که تلفنم زنگ زد. کوبی بود، دستپاچه گوشی را برداشتم.

” هی، اوه، راب امیدوارم بد موقع تماس نگرفته باشم و مزاحم نشده باشم ؟”

” اوه نه چه خبر کوب؟”

” فقط خوشحال می­شم اگر برای تمرینات آماده سازی کمکم کنی همین ”

نگاهی به ساعتم انداختم ساعت ۴:۱۵ صبح بود .

بله حتما ، چند دقیقه ­ی دیگر تو را در سالن می­بینم .

حدود ۲۰ دقیقه طول کشید تا لباس پوشیدم و از هتل خارج شدم. زمانی که به اولین طبقه­ ی سالن تمرینات اصلی رسیدم و درب را باز کردم کوبی را دیدم. تنها بود. خیس از عرق شده بود گویی که همین الان از شنا برگشته باشد. ساعت هنوز ۵ صبح نشده بود.

به مدت یک ساعت و ۱۵ دقیقه به تمرینات آماده سازی مشغول شدیم. سپس وارد اتاق وزنه ­برداری شدیم. جایی که ۴۵ دقیقه­ ی بعد را در آنجا به تمرینات مقاومتی بسیار زیادی گذراند. پس از آن از هم جدا شدیم و او به طبقه تمرینات برای بازی برگشت و من خیلی خسته  به هتل برگشتم. باور کردنی نبود.

باید ساعت  ۱۱ صبح مجددا به همان اتاق تمرین برمی­ گشتم.

خیلی خواب آلود و کسل و کمی دچار کم­‌خوابی از خواب بیدار شدم ( به لطف کوب! ). یک نان شیرینی خوردم و به سمت اتاق تمرین راه افتادم.

این قسمت اول پیش رو را به خوبی بیاد دارم. همه­ ی اعضای تیم ایالات متحده آمریکا آنجا حضور داشتند. لبرون در حال صحبت با کارملو و مربی کارزیزوسوکی سعی می­کرد موضوعی را برای کوین دورانت توضیح بدهد. در قسمت سمت راست سالن کوبی تنهایی با خودش در حال تمرین و پرتاب کردن بود .

به سمتش رفتم، آهسته به پشتش زدم و گفتم: ” آفرین برای تمرینات امروز صبح  ”

” اوه آره من واقعا قدردانت هستم ”

” خب چه ساعتی  تمام شد ؟”

” چه چیزی تمام شد ؟”

” ضربه­ ها را بالا بزن. چه ساعتی سالن را ترک کردی؟”

” اوه، همین الان، ۸۰۰ تا  پرتاب کردم برا همین، همین الان سالن را ترک کردم”

تصور کنید همانطور که در مسیر خانه باشید، کوبی برایانت حدود ساعت ۴:۳۰ صبح تمریناتش را شروع کرده، تا ساعت ۶ صبح با سرعت دویده، از ساعت ۶ تا ۷ با وزنه­ ها کارکرده، و در نهایت ۸۰۰ بار از ساعت ۷ تا  ۱۱ صبح پرتاب توپ انجام داده است.

واضح است که کوبی از همه ی ۱۰۰۰۰ ساعتش نهایت استفاده را کرده است؛ اما بخش دیگری از داستانش وجود دارد که بسیار مهمتر است!

استفاده درست از زمان

از زمان کارت درست استفاده کن!

چگونه از زمان درست استفاده کنیم

کوبی فقط درحال نقش بازی کردن و یا تمرین کردن ­های بیشمار نیست بلکه او تمریناتش را هدفمند انجام می دهد.

کوبی یک هدف مشخص در تمرینش داشت: ۸۰۰ پرش و پرتاب توپ. او عمدا تمرکزش را بر روی افزایش مهارتش بر روی پرتاب توپ به داخل سبد می­ گذاشت. زمانی که او برای انجام اینکار اختصاص می­داد فراتر از تصور بود. به نظر ساده می ­آید اما با کارهایی که ما هر روز انجام می ­دهیم خیلی متفاوت است.

هر وقت مردم درباره ­ی سخت کار کردن صحبت می­کنند، آنها مقدار زمانی که کار کرده­ اند را به عنوان مدرکی که نشان دهنده ­ی سخت کوشی آنها باشد بیان می ­کنند (برای مثال، این هفته من ۸۰ ساعت کار کردم! ) زمان زیادی برای کار صرف کردن ممکن است شما را خسته کند، اما به سادگی باید گفت که زیاد کار کردن (حتی ۱۰۰۰۰ ساعت بیشتر از زمانی که حرفه ات ایجاب می­کند) به تنهایی باعث نمی­ شود که شما یک فرد موفق درجه یک شوید.

اگر هنوز برایتان سوال است که موفقیت چقدر طول میکشد

باید بدانید که زیاد کار کردن اصلا با تمرین­های هدفمند قابل مقایسه نیست. اغلب افرادی که تصور دارند که سخت کار می­ کنند، صرفا مهارتشان برای سر کارشان ماندن را افزایش می­ دهند نه مهارتشان در به انجام رساندن کارهای ضروری!

برای اینکه این مثال در زمینه ­ی بسکتبال را پیش ببریم، بیایید نقل قولی را در زمینه­ ی تمرینات هدفمند بخوانیم …

 فعالیت دو بازیکن بسکتبال را تصور کنید که در مدت یک ساعت آزادانه در حال تمرین هستند. بازیکن اول ۲۰۰ ضربه را پرتاب می ­کند و بازیکن دوم ۵۰ ضربه. بازیکن دوم مجددا پرتاب­ها را تکرار می­کند، با آسودگی خاطر دریبل می­زند و چندین بار وقت استراحت درنظر می­ گیرد و با دوستانش به صحبت می­پردازد.

بازیکن اول همبازی ای دارد که پس از هر پرتاب رکورد توپهای پرتاب شده را ثبت می­کند. اگر پرتاب­ها به هدف نمی خوردند همبازی­ اش نگاه می­کرد تا بفهمد که آیا پرتاب­ها کوتاه، بلند، راست یا چپ بوده است و پرتاب کننده هر ۱۰ دقیقه نتایج را مرور می­کند، تا مطمئن شوند که از زمان تمرینشان بهترین استفاده را کرده باشند.

با این فرض که زمان تمرینات روزمره ­شان برابر است و در ابتدا مهارتی یکسان دارند، به نظر شما پس از ۱۰۰ ساعت تمرین کدامیک پرتاب کننده­ ی بهتری خواهد بود؟!

– آبری دانیل

هر دو بازیکن در مثال ذکر شده می­توانند ادعا کنند که یک مقدار تمرین داشته­ اند، اما فقط یک نفر از آنها واقعا تمرین ­کرده است. چون تمرینش هدفمند بوده!

محققین می­ گویند که هر فرد موفقی در هر حرفه­ ای متعهد به انجام تمرینات هدفمند است.

بهترین هنرمندان، موسیقیدان­ها، ورزشکاران و صاحبان کسب و کارهای موفق فقط مدت زمان زیادی کار نکرده اند، آنها برای موضوع خاصی مدت زمان مشخصی تلاش کرده اند و نتیجه کارهایشان را اندازه گیری کرده اند. بطور مثال استراتژی جری سینفلد این است: «زنجیر را پاره نکن» و این به این معناست که تمرینی هدفمند در انجام مهارتش در جوک نوشتن دارد و بدون وقفه از کل زمان تمرینش استفاده می کند.

مدت زمان رسیدن به موفقیت

برای هدف مشخصی تلاش کن!

 

چگونه در کارمان بهترین باشیم

موتزارت به عنوان  نابغه ی نابغه ها مشهور شد و او ۱۰ سال به سختی تلاش کرد تا معروفترین اثرش خلق شد. شما را نمی­دانم اما برای من این موضوع بسیار الهام بخش است.

من استعداد ذاتی کوبی برایانت و یا استعداد ناب موتزارت را ندارم اما مشتاق هستم تا این  ۱۰ سال صبوری را تجربه کنم. من به مدت چند سال در حال نوشتن بودم و اکنون مدتی‌ست که در سایت هزارسرو مشغول نوشتن می‌باشم، اما این را به عنوان آغاز پروژه ­ی ۳۰ ساله ام می­دانم. و چون در این مورد خوب پیش می­روم، بدون اینکه به این فکر کنم که موفقیت چقدر طول میکشد ، می­توانم با ثباتی محکم، استوار و بدون تزلزل به موفقیتم اطمینان داشته باشم.

شما هم می­ توانید مسیری مشابه به سمت کار، هدف و رویایتان را طی کنید. با ادغام این دو نظریه: ۱۰ سال صبوری و تمرکز بر روی تمرین هدفمند می­ توانید از تعداد قابل توجهی از مردم سبقت بگیرید!

در قالب روزانه ممکن است این موضوع بزرگ و مهم جلوه نکند. و البته این خوب است چراکه باعث می ­شود احساس شکست کنید! هر موضوعی که حس مبارزه و نا امیدی را ایجاد کند باعث پیشرفت و رشد مهارت ها می­ شود!

جمله معروف را که شنیده اید؟ شکست پلی است برای پیروزی !

 

رازی که در آخر باید بدانید این است: اختصاص دادن فقط «یک ساعت» تمرکز در هر روز و انجام تمرینات هدفمند به صورت پیوسته، می ­تواند نتایج غیر قابل باوری را در بلند مدت حاصل کند.

درنهایت

اگر هنوز از خود می پرسید که موفقیت چقدر طول میکشد

سوالاتی که بهتر است از خودتان بپرسید اینها هستند:

آیا در حال حاضر بر روی ۱۰ سال صبوری تمرکز می کنید؟

 آیا بر روی رشد مهارت­هایتان تمرکز و برنامه ی دقیقی دارید؟

و آیا کنترل زمانتان را در دست دارید و به بهترین اتفاقات امیدوار هستید؟!

 

مهمترین باورهای موفقیت : ۷ باور کارآفرینان موفق از دیدگاه علم

مهمترین باورهای موفقیت : 7 باور کارآفرینان موفق از دیدگاه علم

مهمترین باورهای موفقیت

 

می‌خواهی که موفق شوی؟ قبل از هر چیزی بایستی که مهمترین باورهای موفقیت را در ذهنت ایجاد کنی.

انسانها گلچین باورهایشان هستند. تمام این باورها تعیین می‌کنند که ما چگونه بیاندیشیم، عمل کنیم و چه احساسی داشته باشیم. اگر باورهای نادرستی داشته باشیم در نهایت زندگی ما به بدبختی ختم می‌شود. اگر باورهای درستی داشته باشیم، زندگی ما شکوفا می‌شود!

 

محققان برای مدت بسیار زیادی در جستجوی این بودند که کشف کنند مهمترین باورهای موفقیت برای کارآفرینان چه باورهایی هستند. آنها باورهای کارآفرینان مختلف را اندازه گیری کردند و نحوه ی تاثیر گذاری این باورها بر کسب و کار آنها را بررسی کردند.

کدام باورها با موفقیت کارآفرین ها ارتباط داشت؟!

و کدام باورها با شکست کارآفرینان مرتبط بود؟

 

هدف من از نوشتن این مقاله این است که باعث شود شما نگاهی به سیستم باورهایتان داشته باشید. و بررسی کنید که آیا لازم است یک تغییراتی در نظام باورهایتان بوجود بیاورید یا نه.

به قول سامرست موام ، رمان نویس و نمایشنامه نویس بسیار موفق انگلیسی:

اگر باورهایت را تغییر ندهی، زندگی ات همواره به این شکل باقی خواهد ماند. خبر خوبی بود؟!

 

به نظر می رسد که امروز همان روزی است که باید شروع کنی و باورهایی که سالهاست تو را از موفقیت باز می دارد را تغییر دهی.  اما برای این کار، اول باید درک کنی که نیاز داری که برخی چیزها را تغییر دهی و مهمترین باورهای موفقیت را در ذهنت بکاری…

 

باور شماره ۱:

« تمرکز اصلی من همیشه روی چیزهایی است که می توانم کنترلشان کنم»

مهمترین باورهای موفقیت

تمرکز کن روی چیزایی که میتونی کنترل کنی

 

تصور کن که در حال رانندگی هستی و تمام مدت داری به این فکر می کنی که راننده های دیگر احتمالا به ماشین تو بزنند. یا موتور ماشینت منفجر شود.

در این صورت نه تنها کل فرایند رانندگی ات پر از استرس خواهد بود، بلکه به احتمال زیاد تو آن فردی خواهی بود که حواست به جاده نباشد و به ماشین های دیگر بزنی.

فکر کردن به چیزهایی که خارج از حیطه ی کنترل تو هستند فقط دو کار می کند:

  1. بسیار مضطربت می کند
  2. توجهت را از چیزهایی که واقعا برایت اهمیت دارند دور میکند.

به جای اینکه تمرکز کنی روی انجام قدم بعدی که می تواند کسب و کار تو را پیش ببرد، تمرکزت را می گذاری روی تمام چیزهایی که احتمال دارند برای کسب و کار شما خرابی به بار بیاورند (مثل اوضاع اقتصادی آینده کشور و … )

و نتیجتا، هیچ کار با ارزشی انجام نمی دهی!

آره، ممکن است همین فردا دنیا نابود شود. اقتصاد دچار فروپاشی کامل بشود. کسب و کارت ممکن است کاملا سقوط کند. تمام مشتریانت ممکن است تصمیم بگیرند از خدمات رقیبت استفاده کنند.

اتفاقات بسیار زیادی ممکن است رخ دهند.

و درست است، تمام اینها می توانند مجبورت کنند که برنامه هایت را عوض کنی.

اما برای اکثر موارد، عاقلانه نیست که تمرکزت را بگذاری روی عواملی که نمیتوانی کنترلشان کنی.

می توانی برای خطرات احتمالی واقعی تر برنامه های عملی بریزی – اما تمرکز اصلی شما باید همیشه روی قدم بعدی که منجر به تحقق رویایتان می شود باشد.

 

باور شماره ۲:

« شرایط هر چقدر هم که بد باشد، من می توانم یک راه حلی برایش پیدا کنم.»

مهمترین باورهای موفقیت

همیشه یک راه حلی هست!

 

همه ما می دانیم که در ساخت کسب و کار چیزهای خیلی زیادی ممکن است اشتباه از آب در بیایند.

همیشه همینجور است.

کارآفرینانی که با تمام وجودشان باور دارند که هر شرایطی که پیش بیاید می توانند از عهده اش بر بیایند، موفق خواهند شد. آنها آرامش و اعتماد به نفس کافی را در خود به وجود آورده اند تا در مواجهه با شرایط بحرانی آرام باشند و روی پیدا کردن راه حل تمرکز کنند.

آنها چالش ها را بعنوان فرصت هایی برای رشد و یادگیری تلقی می کنند. آنها شکست ها را مثل یک دوره ی گذرا می بینند که در نهایت منجر می شود کسب و کارشان بزرگتر و قوی تر شود.

هیچ چیز آنها را از پیش رفتن باز نمی دارد!

وقتی این آدمها هدف گذاری می کنند، آنها هر کاری که در توانشان هست را انجام می دهند تا به هدفشان برسند. وقتی این آدمها تصمیمی در ذهنشان می گیرند، به هیچ چیزی اجازه نمی دهند تا آنها را از رسیدن به  آن تصمیم ها منحرف کند.

آنها هر روز در حرکت رو به جلو هستند.

 

باور شماره ۳:

« ریسک یک قسمت ضروری پروسه است. آنها را به حداقل می رسانم، اما هر وقت نیاز شد ریسک می کنم»

مهمترین باورهای موفقیت

از ریسک نترس!

 

یکی از مهمترین باورهای موفقیت ، باور به ریسک کردن است.

اما نکته این است که کارآفرینان از آن دسته آدمهایی نیستند که ریسک های خیلی بزرگ انجام دهند! آنها یک تجزیه و تحلیل واضح از شرایط ریسک و فرصت های پیروزی و شکست آن انجام می دهند. اگر موفقیت های احتمالی خیلی بیشتر از شکست بود، انجامش می دهند.

اگر نه، رهایش می کنند!

و یا، یک راهی پیدا میکنند که ریسک را کاهش دهند.

یکی از داستان های معروفی که این موضوع را نشان می دهد داستان شروع ویرجین ایر ریچارد برنسون است. او اولین هواپیماهایش را طوری اجاره میکرد که همیشه بتواند بدون هزینه اضافی آنها را پس دهد (درصورتی که طرح کسب و کارش با شکست مواجه می شد)

کارآفرین ها از ریسک کردن نمی ترسند. اما خودشان را گرفتار ریسک های غیر ضروری هم نمی کنند. اینطور نیست که آنها از شرایط پر ریسک لذت ببرند. اما بهرحال ریسک را بخشی از فرایند موفقیت می دانند.

برای آنها، ریسک همیشه با حساب و کتاب مربوط است.

حساب و کتاب مزایا و شکست های احتمالی انجام دادن آن ریسک.

 

باور شماره ۴:

«نمی گذارم استرس من را فلج کند. بلکه از آن استفاده می کنم تا عمل گرا تر شوم»

مهمترین باورهای موفقیت

دیگه قربانی استرس نشو

 

بودن در یک محیط ناامن. داشتن پول و منابع زیادی که احتمال به باد رفتنشان هست. اجبار برای کار کردن خیلی زیاد. تجربه ی مدام تغییرات. داشتن مسئولیتهایی در قبال دیگران.

اینها دلایلی هستند که باعث می شوند کارآفرینان با استرس زیادی مواجه شوند.

و با این حال، پژوهشی که در موردش حرف زدیم به نتیجه جالبی ختم شد. کارآفرینان موفق در مقایسه با سایر افراد جامعه، از استرس رنج خیلی کمتری می برند!

دقت کنید که نگفتم استرس کمتری دارند.

بلکه گفتم، رنج کمتری از استرس می برند.

آنها فهمیده اند که استرس یک جنبه مثبت و یک جنبه منفی دارد. جنبه مثبت استرس باعث می شود که عملگرا تر شوید، و جنبه منفی آن فقط اضطراب و افکار منفی شما را بیشتر می کند.

کارآفرینان موفق هرگز اجازه نمی دهند که استرس آنها را فلج کند. آنها تکنیک‌ های تنفسی را یاد می‌گیرند که بتوانند تغییرات بلند مدت در آرامششان ایجاد کنند و از برنامه های جدیدی که وقت گیر نیستند نیز، بهرمند می شوند. به این ترتیب، کارآفرینان موفق از استرس به عنوان یک منبع انرژی استفاده  میکنند و حتی بیشتر از قبل تلاش می‌کنند.

 

باور شماره ۵:

«همیشه چیزهایی هست که باهاشون تجربه کنم و چیزهایی هست که کشف کنم»

مهمترین باورهای موفقیت

در تخصص خودت ماجراجویی کن!

 

کنجکاوی و اکتشاف دو تا از رویکردهای مهم کارآفرینان هستند. همیشه یک راه بهتری هم هست. همیشه جا برای بهتر شدن هست. همیشه ایده های جدیدتر و بهتری هست.

کارآفرینان موفق به ارزش تجربه ی مداوم پی برده اند.

آنها هرگز فکر نمی کنند که چیزی به اندازه کافی خوب است. آنها از پیدا کردن مشکلات جدید و یافتن راه حل برای آنها دست نمی کشند.

البته این به این معنی نیست که کارآفرینان موفق به یک مسیر واحد متعهد نمی مانند.

اغلب اکتشافات آنها در مرزهای مشخص حیطه شان محدود می شود.

 

باور شماره ۶:

« وقتی شرایط نامشخص و مبهم است، همیشه راهی پیدا می کنم که بدون برنامه عمل کنم و موفق شوم»

7 باور کارآفرینان موفق

مبهم، برای تو مبهم نیست!

 

کارآفرین ها باید سریع و قاطع عمل کنند. وقتی آنها در موقعیتی قرار میگیرند که همه چیز مبهم است ( مثلا بخاطر عوامل نامشخص زیاد ) آنها فورا شروع می کنند به یافتن راه حل ها.

آنها تلاش بسیاری میکنند که شرایط را بشناسند و بعد کنترل شرایط را به عهده بگیرند. آنها روی اطلاعات ضروری تمرکز میکنند، تا حدی که می توانند از آن یاد میگیرند، و سپس قدم به قدم شرایط مبهم را واضح تر می کنند.

کارآفرین ها از شرایط خیلی پیچیده نمی ترسند.

در واقع، آنها در چنین شرایطی رشد می کنند و موفق می شوند.

آنها باور دارند که هر چالشی که با آن روبرو می شوند، آنها را به رسیدن به هدفشان نزدیکتر می کند.

 

باور شماره ۷:

« هرچقدر هم محکم زمین بخورم، باز هم بلند می‌شوم»

7 باور کارآفرینان موفق

هیچ وقت ناامید نشو!

 

فارغ از اینکه چند بار کسب و کار آنها شکست بخورد، کارآفرینان موفق باز هم برایش تلاش می کنند. فارغ از اینکه چقدر اوضاعشان وحشتناک به نظر برسد، آنها باز هم به سمت اهدافشان پیش می روند.

استقامت ، یکی از ویژگی های کلیدی کارآفرینان موفق است.

کارآفرینان می دانند که هیچ چیز در اولین تلاش نتیجه نمی دهد. آنها می دانند که برای اینکه یک رویای بزرگی به حقیقت بپیوندد، باید بارها و بارها و بارها برایش تلاش کنند.

آنها به خودشان این اجازه را نمی دهند که موانعی که سر راهشان هست آنها را ناامید کند. هرچقدر هم سختی و مشقت داشته باشد، آنها برای هدفشان دوباره و دوباره تلاش می کنند.

کارآفرینان موفق تحت هر شرایطی رو به جلو پیش می روند.

وقتی همه فکر می کنند که در این شرایط هیچ راهی برای موفقیت وجود ندارد، با این وجود آنها باز هم ادامه می دهند.

آنها باور دارند که شرایط هرچقدر هم وخیم باشد همیشه می توانند راه حلی پیدا کنند.

آنها همواره از منابعی (کم یا زیاد) که در اختیار دارند، حداکثر استفاده را می برند.

 

جمع بندی:

برای اینکه در رویایت موفق شوی، باید سیستم باورهای افراد موفق را در خود ایجاد کنی. بعضی وقت ها، لازم است که نگرشت به دنیا را تغییر دهی.

مهمترین باورهای موفقیت :

باور به اینکه تو بر روی کسب و کار و زندگی ات کنترل کامل داری

باور به اینکه تو می توانی هر مشکلی که سر راهت باشد را حل کنی

باور به اینکه انجام ریسک های حساب شده ضروری است

باور به اینکه استرس می تواند عملکردت را افزایش دهد

باور به اینکه اکتشاف و تجربه جنبه ی تمام نشدنی کسب و کار هستند

باور به اینکه تو می توانی از عهده ی شرایط خیلی پیچیده و مبهم بر آیی

باور به اینکه همیشه می توانی بعد از شکست دوباره بلند شوی و پیش بروی

 

حالا که با مهمترین باورهای موفقیت آشنا شدید، چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که:

کدام یک از این باورها جزئی از نگرش شما در زندگیتان نیست؟ کدام یک از این باورها را هر روز زندگی نمی‌کنید؟

چه گام هایی می توانید بردارید تا این باورها را بصورت روزانه در تصمیم هایی که می‌گیرید اعمال کنید؟

 

اگه این مقاله براتون مفید بود، لطفا با دوستاتون به اشتراک بذارین.

همینطور میتونی تو هفته نامه سایت عضو بشی تا هر هفته یکی از مقاله ها رو تو ایمیلت بخونی!

تغییر باورهای محدود کننده به روش شوشین

در ذن بودیسم یک مفهومی وجود دارد به نام شوشین. که معنایش ذهن نوآموز است.  شوشین به این موضوع می پردازد که تفکرات از قبل شکل گرفته شده در ذهنتان را رها کنید و در زمان مطالعه ی یک موضوع ذهنتان کاملا باز باشد.وقتی شما یک نو آموز هستید، ذهنتان خالی و پذیرا است. درست مثل یک بچه که چیزی را برای اولین بار کشف می کند، می خواهید که تمام اطلاعات را یاد بگیرید. با این حال، هرچه بیشتر رشد می کنید و تخصص پیدا میکند، ذهنتان بسته می شود. با خودتان فکر می کنید: «خب بلدم چطور این کارو بکنم دیگه » و نسبت به اطلاعات جدید کمتر پذیرا می شوید.در امر متخصص شدن یک خطری  وجود دارد. چشمانمان را به تمام اطلاعاتی که در تناقض با دانسته های قبلیمان باشند می بندیم و نسبت به اطلاعاتی که دانسته های قبلیمان را تایید می کنند بسیار اشتیاق داریم.

نقش استقامت در رسیدن به هدف : چرا استقامت مهم است

خیلی ها فکر می‌کنند راز موفقیت، داشتن پول، فرصت، استعداد، هوش بالا، شرایط مناسب، خانواده حمایتگر، تحصیلات عالی، جامعه مناسب و … است.
یک پژوهش انقلابی به جهانیان نشان داد که مهم ترین عامل موفقیت هیچ کدام از موارد بالا نیست.
بلکه تنها داشتن اشتیاق و استقامت می‌تواند شما را به هدفتان برساند!
در این مقاله این موضوع را توضیح داده و چند روش برای داشتن استقامت بیشتر را نوشته ام. (کتابچه‌ی کامل این پژوهش را از آخر این مقاله می توانید دانلود کنید!)

وقتی انگیزه نداری

درمان بی انگیزگی : روش های انگیزه گرفتن

احتمالا شما هم متوجه این موضوع شده اید که درمان بی انگیزگی و داشتن انگیزه در همه حال، کار سختی است. صرف نظر از اینکه روی چه موضوعی کار می‌کنید، روزهایی هستند که موانعی باعث می‌شوند کارها به موقع انجام نشوند. چیزهایی وجود دارند که مانند روز اولشان نیستند. گزارشاتی هستند که مایل نیستید بنویسید. مسئولیتهایی هستند که مایل نیستید به دوش بکشید. و روزهایی وجود دارند که انرژی و هیجانات شما در کمترین حالت ممکن هستند.

این نوسانات بخشی از زندگی هستند، و من هم با این چالش‌های انگیزشی همانطور که بقیه مواجه شده‌اند برخورد کرده‌ام. با این حال بخاطر مواردی که در زندگی‌ام اهمیت دارند، برای درمان بی انگیزگی برنامه‌ای تنظیم کرده‌ام تا با چنین روزهایی مقابله کنم.

پس اجازه دهید درباره‌ی این برنامه با شما صحبت کنیم و ببینیم تاثیر این برنامه حتی در روزهایی که انگیزه‌ای نداریم چگونه است.

روش های انگیزه گرفتن 

برای درمان بی انگیزگی ۳ راه عمده وجود دارد که علاوه بر افزایش انگیزه شما، برای از بین بردن روزمرگی ها نیز بسیار مناسب است:

  • راه اول

یک پیش فعالیت بصورت روزمره انجام دهید که البته به قدری آسان باشد که برای انجامش نتوانید نه بگویید. و نباید برای شروع این پیش فعالیت احتیاج به انگیزه داشته باشید.

برای مثال …

  • همیشه قبل از شروع به کار نوشتن، یک لیوان آب می‌خورم، خیلی راحت است و نمی‌توان به این کار نه گفت.
  • همیشه قبل از پیاده ‌روی کفشهای مخصوص پیاده روی‌ام را می‌پوشم، کار آسانی است و نمی‌شود به آن نه گفت.
  • همیشه قبل از خوابیدن، در فضای باز چندتا نفس عمیق می‌کشم. راحت هست و نمی‌شود به آن نه گفت. مهم‌ترین قسمت شروع هرکاری آغاز آن است. اگر نمی‌توانید در ابتدای کار با انگیزه باشید، پس از شروع به کار اغلب می‌بینید که انگیزه بر می‌گردد. به همین دلیل است که آن کارهای پیش از فعالیت باید بی‌نهایت آسان باشند!

برای مثال، می‌توانید فعالیت روزانه‌تان را با پر کردن یک بطری آب شروع کنید. با این کار هر زمان مایل نبودید کاری را شروع کنید می‌توانید با خودتان بگویید “فقط بطری آب را پر کن“. تنها هدفتان باید این باشد که یک کار همیشگی برای خودتان در نظر بگیرید و از آنجا بقیه‌ی فعالیت‌هایتان را شروع کنید.

  • راه دوم

کاری که برای همیشه در نظر می‌گیرید باید شما را به سمت انتهای هدفتان پیش ببرد. اغلب اوقات، بهتر است این کار یک فعالیت فیزیکی باشد. اینکه همیشه خودتان با فکرتان به خودتان انگیزه بدهید کمی سخت است.

دلیلش را می گویم …

زمانی که بی‌انگیزه و بی انرژی هستید بدن شما چه واکنشی نشان می‌دهد؟

پاسخ: خیلی تحرک نخواهید داشت. ممکن است مثل یک حباب یکباره فرو بریزید و آرام بر روی تخت بمانید. این کمبود انرژی فیزیکی، ارتباط مستقیمی با همان کمبود انرژی ذهنی دارد.

برعکس این موضوع هم صادق است. اگر بصورت فیزیکی بسیار مشغول و سرگرم باشید احتمال خیلی بیشتری دارد که بصورت ذهنی هم درگیر باشید و با انرژی شوید. برای مثال: امکان ندارد که در حال رقصیدن احساس جنبش و سرزندگی و انرژی نداشته باشید!

در حالی که شروع کارتان باید خیلی خیلی آسان باشد، رفته رفته باید فعالیت فیزیکی‌اش را بیشتر کنید. ذهن و انگیزه‌ ی شما باید دنباله روی فعالیت جسمی‌تان بشود.

نکته‌ای مرتبط با موضوع: فعالیت فیزیکی به معنای ورزش کردن نیست. برای مثال، اگر هدف شما نوشتن است، پیش فعالیت شما باید شما را به سمت کار فیزیکی نوشتن سوق دهد.

  • راه سوم

هربار باید یک الگوی مشابه را به کار ببرید. اولین هدف از انجام پیش فعالیت‌ها بصورت مداوم این است که شما یک سری کارها را همیشه قبل از شروع به کاری خاص انجام بدهید. این پیش فعالیت‌ها به ذهنتان این ندا را می‌دهد که “من باید قبل از کار اصلی این کار را انجام بدهم”

سرانجام، این کارهای مداوم به قدری به فعالیت‌های شما متصل می‌شوند که با انجام آنها به راحتی ذهنتان این را می‌پذیرد که قبل از انجام کار اصلی، انجام آنها اولویت دارد. شما دیگر احتیاجی به انگیزه ندارید بلکه فقط باید آن کارهای همیشگی را مداوم انجام بدهید!

این موضوع به این دلیل اهمیت دارد که زمانی که شما انگیزه‌ی انجام کاری را ندارید، ممکن است خیلی طول بکشد تا بدانید چه کاری باید انجام دهید. اما با استفاده از این تکنیک وقتی که با تصمیمات دیگری (مثل رها کردن کاری که باید بکنید) مواجه می‌شوید بلافاصله از آنها صرف نظر می‌کنید. انجام آن پیش فعالیت‌ها مشکل را حل می‌کنند زیرا دقیقا می‌دانید که در ادامه چه کاری می‌خواهید انجام بدهید! نیازی به هیچگونه بحث یا تصمیم‌گیری ندارید. فقط طبق الگویی که برای خود درست کرده‌­اید پیش می­روید.

فقط شروع کن - درمان بی انگیزگی

چگونه انگیزه داشته باشیم : برای درمان بی انگیزگی یک فعالیت مداوم و عالی را پیش بگیرید

 

همانطور که شکست را به خودتان می­‌آموزید می­توانید موفقیت را هم به خودتان یاد بدهید.

امروز شاید بگویید: “من باید انگیزه‌­ی انجام هر کاری را داشته باشم” اما به شما تضمین می­دهم که آن راهش نیست. اگر این موضوع را درک کنید که محدودیت­هایی برای شما وجود دارند، می­توانید به خودتان یاد بدهید که از میان آنها عبور کنید.

الگوهایی که روزانه برای خودتان تکرار می­کنید – مهم نیست که چه الگویی باشد، خوب یا بد، درست یا نادرست – سرانجام هویت و فعالیت­های شما را شکل می­دهند. با استفاده از تکنیکی که در این مقاله یاد گرفتید می­توانید شخصیت خودتان را طوری تغییر بدهید که نیازی به انگیزه داشتن برای انجام کارهایتان نداشته باشید!

به همین دلیل است که انجام مداوم آن پیش فعالیت­ها در هرصورت بسیار حساس و موثر می­‌باشند، نه فقط زمانهایی که انگیزه ندارید! این رفتارهای جزئی عادتهای خوب شما را تقویت می­کنند و در پی آنها احساس خوبی هم نصیبتان خواهد شد. به زودی، این پیش فعالیت­ها نه تنها استارت رفتارهای شما خواهند شد، بلکه یادآور فعالیت­های آینده­‌ی شما می‌­شوند و شخصیت شما را در آینده سازماندهی خواهند نمود.

تفاوت بین زندگی یک فرد حرفه­‌ای با یک فرد غیر حرفه‌­ای همین است!

 

اگر قصد داشته باشید که تنها زمانی دست به کار شوید که انگیزه داشته باشید، نخواهید توانست مثل یک فرد حرفه­‌ای ثابت قدم باشید. اما اگر الگوهایی کوچک و پیش فعالیت­هایی جزئی که بتوانند بر مبارزات روزانه غلبه کنند، برای خودتان درنظر بگیرید، کم کم به سمت پیشرفت خواهید رفت – حتی اگر دشوار باشد!

داستان باورها

باور چیست و چه اهمیتی دارد ؟! اهمیت حیاتی باورها در زندگی

باور چیست و چه اهمیتی دارد : نگاهی منطقی به نقش باور ها

برای اینکه بدانیم باور چیست و چه اهمیتی دارد کافی است نگاهی گذرا به زندگیمان بیندازیم. همه‌ی ما باورهای بسیار زیادی در مورد بسیاری مسائل داریم. باورهایی در مورد خودمان، کارهایی که قادر به انجامشان هستیم، و اینکه لایق چه چیزهایی هستیم!

ما باورهایی در مورد دیگران داریم و اینکه آیا می‌توانیم به آنها اعتماد کنیم یا نه.

همه ما باورهایی عمومی در مورد جهان داریم؛ مثلا اینکه در موقعیت‌های مختلف انتظار چه اتفاقی را می‌توانیم داشته باشیم.

به همین ترتیب باورهایی در مورد رویدادهای خاص داریم، مثلا قرار صبح روز شنبه با یک مُراجع مهم، تعطیلات بعدی‌مان، و اولین باری که عاشق می‌شویم.

همچنین ما باورهایی در مورد کائنات بی‌انتها و جایی که ما در آن هستیم، داریم.

تمامی این باورها روش زندگی ما و تصمیماتی که می‌گیریم را تحت تاثیر قرار می‌دهند. همچنین شواهد قدرتمندی وجود دارند که نشان می‌دهند باورهای ما بسیار قدرتمند هستند و آنها باعث رقم خوردن اتفاقات در جهان اطراف ما می‌شوند.

بگذارید با چند تا مثال تاثیر باورها را بر دنیایمان بررسی کنیم. فکر می‌کنم از دیدن مقدار نفوذ باورها بر هر آنچه که تجربه اش می‌کنید تعجب خواهید کرد!

باور چیست و چه اهمیتی دارد

یک مثال واقعی

باور ها و عادت ها بنیان زندگی ما را شکل می دهند. بارزترین تاثیری که باورها بر زندگی ما دارند را می‌توانیم در تصمیماتی که می‌گیریم ببینیم.

فرض کنیم دو شرکت متفاوت می‌خواهند شما را استخدام کنند. اولی شرکتی‌ست که در نزدیکی شماست و حقوق ماهانه اش ۴۰ درصد بیشتر از آن چیزی‌ست که الان می‌گیرید. دومی شرکتی‌ست در یک استان دیگر و حقوقی سه برابر آنچه که اکنون می‌گیرید پیشنهاد می‌دهد.

وقتی می‌خواهیم چنین تصمیماتی بگیریم غالبا با توجه به عواملی که باور داریم مهم هستند، جنبه‌های مختلف گزینه‌هایمان را می‌سنجیم.

برای مثال، آیا ما واقعا اهمیت می‌دهیم که موقع شنیدن این پیشنهاد‌ها چه لباسی بر تن داشتیم و بر اساس آن لباس‌ها تصمیم بگیریم؟ احتمالا نه! اما عواملی مثل محل شرکت، حقوقی که می‌دهند، و شانس ما برای پذیرش را غالبا باور کرده‌ایم که مهم هستند. بنابراین ما آنها را در تصمیم گیریمان لحاظ می‌کنیم.

اگر ما باور داشته باشیم که یکی از عوامل مهم، شخصیت همکاران ما در محیط کار است، و یا حالت چینش ستاره‌های آسمان در اولین روز کاری، تصمیم گیریمان را بر آن اساس انجام خواهیم داد.

اگر شما مثل اکثر افراد هستید ممکن است باور داشته باشید که بیشتر از آنچه اکنون حقوق می‌گیرید ارزش دارید، اما سه برابر این حقوق هم کمی زیاد است… این طرز فکر شاید شما را از چنین پیشنهادی نیز دور نگه دارد! شاید با خود فکر کنید: “حتما یک اشکالی دارد که حقوقش انقدر است!”

باور های شما تعیین می‌کنند که در موقعیت‌های جدید می‌توانید موفق شوید یا نه.

اگر شما فکر می‌کنید در صورتی که دور از خانواده و دوستان باشید شکست می‌خورید، احتمال اینکه به شرکتی که در استان دیگر بود بروید کمتر است، و احتمالا در همان استان خودتان می‌مانید. و اگر باور دارید که در موقعیت‌های چالش زا موفق هستید (اگر باور دارید که می‌توانید بعد از مهاجرت هم موفق شوید)، خب این یک موضوع کاملا متفاوت است.

فرض کنیم قرار است وارد یک گروه جدید شوید. در این صورت:

  • آیا باورتان این است که آنجا پذیرفته خواهید شد یا رد خواهید شد؟
  • آیا باورتان این است که پیدا کردن دوستان جدید راحت است، یا باور دارید که دوستان واقعی خیلی سخت پیدا می‌شوند؟

اکثر ما از این باورهایمان آگاهی نداریم، با این حال به تمام احساساتی که آنها از ناخودآگاهمان تولید می‌کنند، واکنش نشان می‌دهیم!

بسیاری از همین باورها در جاهای دیگر زندگیمان نیز تاثیر می‌گذارند. مثلا باورهای ما در مورد دوستان، می‌تواند روی روابط عاشقانه ما نیز تاثیر بگذارد. اگر شما باور داشته باشید که دوستان واقعی خیلی سخت پیدا می شوند، دیدگاه شما به یک رابطه‌ی عاشقانه متفاوت از کسی خواهد بود که باور دارد دوستان به سادگی پیدا می شوند. کسی که باور دارد عاشق‌های واقعی به هم نمی رسند، ممکن است یک رابطه ی عاشقانه ی لذت بخش را قطع کند چون باور دارد این رابطه از هم خواهد پاشید و بهتر است زودتر آنرا تمام کند تا به خود یا معشوقش آسیب بیشتری وارد نکند!

بیشتر ما باورهایی در مورد ” حد طبیعی بودن ” داریم! اگر رویای چیزی را داریم و از قضا به آن و حتی بیشتر از آن برسیم، در مورد آن شک می‌کنیم و دنبال مشکلاتی که “باید” باشند می‌گردیم چرا که این فراتر از آن حد طبیعی‌ ای است که ما باور داریم.

پیچیده است، نه؟ خب، درواقع همینطور است! در پس هر اتفاقی که در زندگیتان می‌افتد، باوری قوی وجود دارد.

تا اینجای مقاله ی « باور چیست و چه اهمیتی دارد » دیدیم که باورهای ما در جنبه‌های مختلف زندگیمان چه نقشی در تصمیم گیری‌هایمان ایفا می‌کنند. اگر ما از تصمیماتی که در زندگیمان گرفته باشیم خوشحال هستیم، بنابراین از باورهایی که در پشت آن تصمیم‌ها هستند نیز راضی خواهیم بود.

اما اگر تصمیمات ما باعث شده اند که پل‌هایی را بشکنیم یا فرصت‌هایی را از دست بدهیم، وقتش است که یک سری باورهای بهتری را جایگزین کنیم…